!
نظرا کو دخترا؟!🤔
#مارال
نه.....نه این یه خوابه نه؟! دارم خواب میبینم وای نه!....
#امیر
اب دهنم و با سختی قورت دادم و نشستم رو صندلی! رهام از اونور زنگ میزد...،
#مارال
سریع از فرودگاه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم!...دریا از اونور سعی داشت ارومم کنه! _بهت گفتم برنگرد!
..........................
😉🤩
# مارال
تو اتاق بودم...دریا رو حس میکردم که پشت دره اما بروز نمیدادم، تا خسته شد اومد تو ! دست ب کمر روبروم وایساد_چرا قیافه مرده ب خودت گرفتی؟! یه سوال ازت پرسیدم فک نمیکردم انقد روت تاثیر بذاره! مارال مارالللل! با توام... هیچی نمیگفتم! دستش و جلو صورتم تکون داد و اروم نگاهش کردم، +میدونی چیه؟! من میخوام برگردم....برگردم ایران!_مارال تو مطمعنی چایی و نریختی رو خودت بجا زمین؟! چشم غره ای رفتم+من جدیم! میگم میخوام برگردم _چرا ؟ چرا میخوای برگردی؟! +کار دارم! _چه کاری؟! دیدن امیر؟ عذاب دادنش؟! بسه دیگ اون پسر و راحت بزار میدونی چقد داغون شده این ۳ سال؟! +دریا من با امیر کاری ندارم میفهمی؟!میفهمی اصن چی میگم؟! _ن نمیفهمم! اصن من نفهمم...تو چی؟! تو هم میخوای نفهم بشی برگردی ایران؟! +جرم نیست برگشتن! پا پیچم نشو دریا! دیگه چیزی نگفت و رفتم سمت چمدونم که جمعش کنم و دریا سریع از اتاق رفت بیرون!
#رهام
وای خدا امیر باز بهم ریخت! اوفففف لعنتی همش سعی میکنه فراموش کنه هر جا میره اثری از ماراله! خدایا من باید چیکار کنم براش؟! نگام خورد به گوشیم که داشت زنگ میخورد وای خوب شد دیدم! +الو دریا خوبی عزیزم اوضاع چطوره؟! _خراب رهام خراب! +چیشده مارال باز چیکار کرده؟! _کاری نکرده اما میخواد برگرده! از جام بلند شدم+یعنی چی برگرده؟! مگه قصدش رفتن نبود؟ باز میخواد بیاد امیر و عذاب بده؟! _منم همین و بهش میگم اما گوش نمیده داره ساکش و جمع میکنه! رهام یه کاری کن! +باشه باشه! سعی میکنم تو برو پیش مارال من یه کاری میکنم! دیگه نمیزارم داداشم اذیت شه و روزای بد ببینه! _داداشت دیگه روزای بد نمی بینه! همونجوری ک پشتم بهش بود لب زدم+تو فضول نبودی ک تو کارای مردم دخالت کنی! _تو مردمی؟! +اوففف امیر اوفففعع! با بی حوصلگی برگشتم سمتش که با دیدنش چشمام درشت شد! چقد عوض شد؟! همون امیر ۳ سال پیش! همون شیطون رو استیج! ریشاش و قشنگ و مرتب گرفته بود موهاشم کوتاه کرده بود و مدل داده بود! پیرهنش صاف و مرتب و کلا تغییر کرده بود! وای خدایا شکرت فکنم سر عقل اومده! خیلی جذاب و تو دل برو دستی به موهاش کشید و با لبخند کجش گفت_چطوره؟! با لبخند بهش نزدیک شدم +عالیه داداش! افرین....افرین که بهترین تصمیم و گرفتی! ببین چقد مرد شدی اینجوری! همیشه اینجوری باش! _به یه شرط! +چه شرطی؟! _بگی داشتی در مورد من چی میگفتی؟ پوفی کشیدم+باز ک رفتی سر خونه اول! _رهام! +خیلی خوب! دریا گفت بیشتر هوای امیر و داشته باش منم گفتم باشه! حالا خوب شد؟! سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون!
#امیر
کم کم ساعت نزدیکای ۳ ظهر و نشون میداد و رفتم بالا تو اتاق رهام که دیدم نیست و حدس زدم رفته حموم! +پس منو دور میزنی اره؟! فک کرده من بچم ک حرفش و باور کنم! سریع رفتم سمت گوشیش و خوشبختانه رمزش۳و درست حدس زدم! چی نوشته؟! ۳ پیام جدید! رفتم واتساپش و تو صفحه چت دریا ! (رهام مارال بلیط و گرفت دیگ نمیشه کاری کرد! داره میاد ایران! رهام کجا رفتی؟! توروخدا امیر و از اون خونه دور کن اصن برین بیرون از شهر! فقط چشم مارال ب امیر نخوره!) چی؟! این چی داره میگه؟! مارال....داره برمیگرده اینجا؟! وای نه! اینم یه کابوسه...صدای باز شدن در اومد و گوشیش و گذاشتم کنار! _امیر کجایی داداش؟! یکم هول شدم +ع...هیچی داشتم با یاشار حرف میزدم تو اتاق! _میخوای بری ببینیش حال و هوات عوض شه؟! +اره همین فکر و کردم! به بهانه یاشار از خونه زدم بیرون و با گرفتن ماشین رفتم سمت فرودگاه! وای خداروشکر پیامای دریا و پاک کردم تا رهام نبینه سین زدم! اوفففف قلبم داشت از تو دهنم میزد بیرون! یعنی کی میرسه؟! پروازش چه ساعتیه؟ اروم باش امیر! فقط آروم باش هول نکن... یکم طول کشید اما رسیدم فرودگاه ! با بدبختی جمع و جور شدم و بعد حساب کردن کرایه تاکسی رفتم تو ورودی فرودگاه امام خمینی! میدونستم فقط خارج میتونه حالش و خوب کنه! اوف پس چرا نیست؟! نیم ساعت گذشت...! ای خدا من سکته میکنم تا برسه! ۳ سال خیلی سخته! ۱ ساعت گذشت...! هنوز نشسته بودم رو صندلی انتظار که صدای چمدون یه نفر ک به گوشم خورد تپش قلبم و یاداوری کرد! سریع از جام بلند شدم و پشت بهش سر پا وایسادم! تحمل یهو روبرو شدن و نداشتم! آروم بعد بستن چشمام برگشتم سمتش و نفسام یادم رفت!
________________________
تقدیم نگاهتون!
اوه اوه پارت بعد خداست😉
آماده این برا به پارت خفن؟!😉
#مارال
من میخوام برگردم ایران! یکم اونجا کار دارم بعد برمیگردم! خیره بهم لب زد:منم باورم شد بخاطر امیر برنمی گردی! +چرا چرت میگی؟ _ن دیگ! ببین تو اون پسر و زجر دادی دیگ دست از سرش بردار! صدام رفت بالا:من کاری با امیر ندارم چرا نمیفهمیییی!
#رهام
نمیدونستم ب امیر بگم یا ن! اون اگه بفهمه شاید ناراحت بشه! نه نمیگم!نمیگم....دیگ داداشم نباید ب مارال فک کنه! نابوده همینجوریشم،یهو صداش از پشت در اومد_داداشت نباید ب چی فک کنه؟! اوفففف شنید ! +امیر بهت یاد ندادن فوضولی نکنی تو کار مردم؟! _تو مردمی؟! +اوف امیر اوفففف! _چی بود ک ب من مربوطه چیو ازم پنهون میکنی رهام؟!!! +خوب....مارال....مارال داره برمیگرده! ایران...
_............
____________________
بنظرتون بازم همو میبینن؟!
یا مارال داده بخاطر امیر برمیگرده و کار و بهونه کرده؟!
#مارال
اوف بلاخره رسید! بعد کلی شوخی و ثابت کردن ب دریا ک من خود مارالم نوبت ب چایی رسید و الان تو اشپزخونه داشتم چایی می ریختم. یهو صدای امیر ب گوشم خورد! _مارال....مارال! ها؟! چیشد؟ یه لحظه...از ترس تا خواستم برگردم سمت صدا دستم خورد به چاییا و همشون و ریختم! وای خدا لعنتت کنه!...دریا خبر دار شد و اومد کمکم، _مارال چیشد عزیزم؟ حواست و جمع کن! +هیچی نشد خوبم! یکم مکث کرد روم! +بابا دروغم کجاس میگم خوبم! _مطمعنی؟! +بله مطمعنم! دستم و گرفت و کشوندم تا پذیرایی و نشوندم رو مبل! _تو همه چیز و گفتی جز اصلی ترینش! خودم و زدم ب اون راه ! +اصلی نمونده! چشماش و ریز کرد! +بابا اونجوری نگام نکن! _چجوری! +اونجوری دیگ! ه....همش...همش...فک میکنی من....من..._تو چی؟! +هوففف ظرفا مونده میرم بشورمشون! دوباره دستم و کشید..._مارال دلم میخواد راستش و بگی! +راست چیو؟! _راست این حرفی ک میگم الان! +حرفی نمونده ک بخوای بگی! _پس جوابم و گرفتم! +جواب چبو؟ _وقتی همش ازش فرار میکنی پس جوابت اره ست! +من از چیزی فرار میکنم؟! _خودت و نزن ب اون راه! میدونی کیو میگم...اومد جلو و دستم و گرفت! _دستات عرق کرده! سری جمعشون کردم +استرس چاییارو گرفتم خوب! _خیلی باحالی! صداش رفت بالا .،_د لعنتی چرا نمیگی بعد ۳ سال هنوزم مهمه برات ها؟!!!! با توام...متناسب با تن صداش داد زدم+کیو میگی دریا؟ ولم کن دس از سرم بردار! سریع از پیشش رفتم تو اشپزخونه ک نرسیده بهش داد زد _امیر و میگم! شنیدی؟؟؟!!! امیر...! سر جام وایسادم و اون صدا باز تو مغزم پیچید! خدایا چرا از سرم نمیپره فکرش؟! چرا داغونم میکنه! اوففففف...،بغضم و قورت دادم+تو مثل اینکه سرت خورده ب جایی! یکم فک کن بعد حرف بزن! من لاشی اگ ب فکرش بودم ۳ سال ترکش نمیکردم! _چون ب فکرشی ترکش کردی! حتی خودتم نمیدونی چرا! +دیگ زیاده روی میکنی! ب این حرف رفتم تو اتاق و در و بستم...! لعنتی خدا محوت کنه از رو زمین! تا تونستم زار زدم و بالشت و جلو دهنم فشار میدادم!...
# امیر
اوفففف چقد اصرار اخه! نمیخوام عههه..._این و بخور! از بین میری امیر... لطفا! +ببرش اونور! دست دارم بردارم! بهم نمیخوره این و میفهمی رهام؟! با کلافگی گذاشتش کنار ک گوشیش زنگ خورد ! بعد مکث کوتاهی جواب داد _الو سلام خوبی؟! حدس میزدم دریا باشه...یعنی الان پیش ماراله؟ _عه تو پیش مارالی؟! وای حدسم درست بود...! برگشتم سمت رهام+گوشی و بده ب من! یکم گیج شد ک گوشی و ازش گرفتم!...+الو ....الو!....یه حرفی بزن ! ی چیزی بگو!...هنوزم ساکت بود! دریا! با توام...رهام گوشی و ازم گرفت و بعد یکم حرف قط کرد، _این چ حرکتیه امیر؟! ظاهرا....برگشتم سمتش +ظاهرا چی رهام؟! چیییی؟! _ظاهرا اون لحظه ک تو گوشی و گرفتی مارال پشت خط بوده! +چی....مارال؟! اون بوده؟! حتی حرف نمیزد! باورم نمیشه...باورم نمیشه!....با کلافگی پاشدم رفتم بالا و صدای کجا کجای رهام و بی اهمیت پایین جا گذاشتم!...
_________________
تقدیمتون
دخترا امروز پارت داریما !
.
منتظر همتون هستم....!
# مارال
من میخوام برگردم...دیگ...خیلی...خیلی اینجا موندم!... دریا همش سعی بر موندنم داشت! پوفی کشیدم +دریا! من کاری با گذشته م ندارم! من امیر و فراموش کردم...لطفا یادم ننداز! _شما وقتی میگی یادم ننداز یعنی تحمل نداری ک یادت بیاد! پس یعنی هنوزم عاشقشی! ب من نگو ک! من تو رو بزرگت کردم... +عههه بسه دیگ! اعصابم و خورد کردی.
__________________
comming soon😉
# امیر
تموم بدی هایی که این دنیا در حقم کرده...تموم خوشیاش که بعدش پشیمونی داشته! تموم حرفایی که مارال قبل رفتنش بهم زد و هنوزم مث خنجری ک به قلبم میزنه درد میکنه...! چاقویی که صد بار تو قلب یکی فرو کنی و خونش تمام زندگیتو در بر بگیره خوب نمیشه!... معلومه که نمیشه! من ! منی که بعد ۳ سال هنوز نتونستم با نبودش کنار بیام! با ندیدن غر زدناش با ندیدن خنده هاش...! همه چیش و ب جون میخرم و بازم بعد ۳ سال چشم انتظار جلو در نشسته منتظر صدای پاهاتم! صدای پاهایی که دنیام و بهم برمیگردونه!...اخ مارال! رفتی و نابودم کردی...! من دیگ اون امیر سابق نمیشم، دیگ اون امیر شاد رو استیج! اون امیر که همه جا میخندید و تابع جمع بود! دیگه واقعا خسته شدم...دیگه بریدم...! وقتی بعد ۳ سال هنوزم پیداش نشده چطور....اخخخخ نه میاد...امیدوار باش! همونجوری که تو این ۳ سال کارم همین بود تکیه داده بودم به صندلی متحرکی که با اون رفیق بودم این چن سال و ! خونه ی سوت و کوری که صدای دود عود توش جریان داشت...پرده های سفید و بی روحی که در اثر باد تکون میخوردن و پنجره هایی که حال بستنشونم نداشتم!...حتی خاکستر روی میز و عسلی نشسته بود ، حتی ظرفایی که داد میزدن و التماس میکردن یکی به دادشون برسه! اگه حال منو بدونین اینجوری نمیگین همتون! خصوصا همون رهام که درک نمیکنه فقط حرف حرف خودشه !....هر چی میگه باید بگم چشم هر چی هم نمیگه منم نباید تایید کنم...! اون نقش پدر مادرم و بازی میکنه! واقعا بازیش خوبه...هه! از همه خستم...حتی پنجره ای که ترک برداشت انقد محوش شدم ک مارال و نشون بده و دلم بتپه! نیستی و ببینی یکی چجوری دلش تو رو فریاد میزنه!...مارال برگرد...! برگرد.....برگرد...! صدای چرخوندن کلید و توی در شنیدم و همونجوری بی تفاوت خیره ب پنجره روبروم رو صندلی تکون میخوردم! اوففف باز صداش رفت بالا _امیر این چ وضعیه دو ساعته خونه نبودما! اوففف حتی نمیخواستم باهاش حرفم بزنم! _ امیر مهمون داری! میخواد باهات حرف بزنه! تا این و شنیدم خودکار برگشتم سمت رهام + مارا.....نه....نبود! یه دختر هم سن و سال اون! این اینجا چی میخواد؟ نکنه خدمتکار گرفته! با ناز سلامی داد و با جدیت جوابش و دادم! رهام رفت بالا ک ما تنها باشیم... نشست روبروم رو مبل و چشم غره ای رفتم +ببینید خانم محترم اگه شما مشاورید و رهام گفته من افسردگی دارم و کلی چرت و پرت بدونبن اشتباه میکنین! _نه نه اصلا! ما میتونیم با هم تشکیل خانواده بدیم...! منظورش و گرفتم و چشمام گشاد شد و از سر جام بلند شدم+بفرمایین! بفرمایین بیرون خانم محترم...! من قصد ازدواج ندارم مزاحم نشین!... رهام شنید یه چیزایی و از اتاق اومد بیرون _امیر اصلا گذاشتی حزفش و بزنه؟ +تو یکی حرف نزن ک هر چی میکشم از توعه! منو نمیشناسی؟ من با کسی ازدواج میکنم! اونم تو این وضعم؟! اومد سمتم _چ وضعی؟! وضع تو چشه؟! این لباسای لباس و از تنت در بیار موهاتو کوتاه کن ریشات و بگیر اندازه درخت بلند شدن مثه ادم زندگی کن! من هر کاری میکنم برا شادی توعه! مارال تو رو نخواست...میفهمی؟! بین تو و زندگی تورو انتخاب کرد...اما توی نفهم هنوزم دنبالش! هنوزم عاشقش! تموم کن امیر...!+این دختر و ببر از اینجا ! تا ابرو ریزی نشده دختره رو تا پایین راهنمایی کرد و اومد در و بست! _خودتو جمع کن امیر...یکم ب خودت نگاه کن توروخدا! انقد تو خودت نباش...بخدا نابود میشی داداش!امیر... با ناراحتی نگاهش میکردم! یهو بلند شدم و همه شیشه هارو زدم شکستم و رفتم بالا تو اتاق!....
# دریا
بلیط و گرفتم! اوفففف چقد طول کشید تا لندن...الان اونجا بودم و بعد تحویل گرفتن ساک و چمدون مارال و گرفتم ! +الو سلام خواهرم! خوبی! ببین من رسیدم...اره اره! نگران نباش تاکسی میگیرم میام پیشت، اره عزیزم!... مواظب خودت باش فعلا، گوشی و قط کردم و ی تاکسی گرفتم و تا اونجا خودم و رسوندم! بعد از حساب کردن کرایه تشکری کردم و رفتم سمت خونه! ی اپارتمان بزرگ بود که کلی طبقه داشت! طبقه ای ک مارال بو د و ایفون زدم بعد شناختم در و زد ک بیام داخل! با سختی سوار اسانسور شدم و ساکامو با خودم کشوندم! جلوی در وایسادم و بدون منتظر بودن زنگ من در و باز کرد! وای مارال...چقد بزرگ شده بود...خانم شده بود! چقد...چقد عوض شده بود!...
________________________
پارت ۴۲ تقدیمتون
عاااشقتونمممم
سلام عشقا.
.
امشب پارت داریم و چه پارتیم داریم!
کلا همه چی تغییر میکنه!...
حالم این چند روزه خیلی بده اما میزارم بازم!
.
یادتون نره فردا پارت جدید صیغه استاد و داریما🙃
# امیر
ببخشید خانم خیلی محترمانه راهنمایبتون میکنم سمت در ! بفرمائید خانم ! بفرمائید من قصد ازدواج ندارم! _ما میتونیم تا ابد با هم باشیم! چی میگی تو؟!!! نمیخوام واصحه؟ رهام از اونور جمعش کرد_خیلی خوب امیر! چرا یهو حمله میکنی؟! بعدم اون خانم و تا بیرون راهنمایی کرد! بعدم اومد تو و در و بست _تو دیگ شورش و در اوردی امیر! فردا تیتر روزنامه ها میشه این "خواننده ماکان بند خود را در جایی حبس کرده و.... +هیس! ساکت شو! فقط تمومش کن...
_________________
چیشده بنظرتون؟!
# مارال
چمدون توی دستم بود! لباسا مرتب و تا شده توش! خودم آماده و بدون هیچ واکنشی خودم و تا رفتن همراهی میکردم! بی توجه به نگاهای تعجب آور خونواده ی امیر...خصوصا مادرش! که با چه امیدی منو عروس خودش دونست و دو ماه تو خونش بهم پر و بال داد...چه مادر خونگرمی داشت! ای کاش...هعیییی! چمدونو با خودم کشوندم و اون صدای عجیب چرخاش ب دلم چنگ میزد و هر کدومشون به خاطره تلخ و برام ب یاد میوورد...سعی کردم به صدای گوش خراشش گوش ندم و راهم و پیش بگیرم! راهی ک آخرشه....راهی که تموم میشه و دیگه برگشتی نداره! مثل یه بن بست که فقط باید بری و فکر تموم شدنش و نکنی! انگار کل سنگای سنگین تو چمدونم بود و با سختی با خودم حملش میکردم...دلم میخواست برگردم رو به این همه نگاه متعجب و داد بزنم نمیخوام برم!....نمیخوام...اما! زندگی ما رو با همین چیزا امتحان میکنه و باید تاوان پس بدیم و نمره ای کسر نکنیم از خودمون! همونجوری ک داشتم میرفتم تو دلم با خدا حرف میزدم: خدایا ! ب من جسارت ایستادن در مقابل سختی و مانع های زندگیمو بده!ب من جسارت رفتن و بده...جسارت عاشق موندن از دور...!! جسارت زندگی کردن! ن اینکه حماقت موندن! سعی میکردم اشکام و پس بزنم که کسی نبینه ناراحتیمو و بدونه با خواست خودم رفتم...! اما اگ بدونن تو قلب کوچیک من چی میگذره! آه...نگاهای سنگین رهام اذیتم میکرد و سعی بر حواس پرتی خودم و داشتم اما بازم ریز نگاهش میکردم...اونم از رفتنم ناراحت بود! اما گفت همه چی و خراب میکنم...مگ من برم امیر خوشحال نمیشه؟ پس چرا باید بدتر شه؟ وای مارال زیادی قاطی کردی...راهت و برو! گریه های بیصدای دریا قلبم و ب درد میوورد! با چمدون جلو روش وایسادم! نتونستم در مقابل اشکاش اشک نریزم و منم شروع ب گریه کردم...محکم بغلش کردم :+قوی باش! رفتن حق درست زندگی من بود...با موندنم همه چی بدتر میشه! درک کن خواهرم...گریه نکن تحمل دیدن اشکاتو ندارم! دریا باید دریایی برا دیگران باشه ن دریایی برای خودش! یکم ارومش کردم_جواب مامانش و چی میدی؟ نمیگی فردا میگ یه عروس داشتم از اعتمادم سواستفاده کرد و رفت؟! +همه اینا منو داغون میکنه...محبت مادر امیر پاک بوده و هست! الان دلم میخواد برگردم و یه دل سیر بعلش کنم و براش توصیح بدم پسرت منو نخواست...و گرن من میموندم!اما نمیتونم...نمیخوام بیشتر از این دردسری بشم برای مردی که عاشقشم! فقط تو قلبم عاشقش میمونم! جوری که شاید خفم کنه..._نکن با خودت! میمیری ب خاطرش! ته خنده ای کردم+من مردم! این روحمه... بی توجه ب نگرانیاش راه افتادم و وقتی از خونه دور شدم برای اخرین بار برگشتم سمت همشون و با بغضی ک داشت خفم میکرد گفتم+ حلالم کنید...! همینو میتونستم بگم...چطوری میتونی انقد پرو باشی؟ بنظرت اون مادر حلالت میکنه؟ اون فرشته ک مثل ی مادر کم نزاشت برات! یا باباش! ک مثل ی پدر بالا سرت بود و تو رو عین دخترش میدید ن عروسش! یا خوبیای علی! ک عین داداش کمکت میکرد و تو هر بار دستش و رد میکردی...از خودم متنفر بودم! دلم میخواست برم بمیرم...من اینجور ادمی نبودم بخدا نبودم!... امیر منو عوض کرد...عشق اون مغرورم کرد...اوف امیر از دست تو...!! یه لحظه زد به سرم و نگاهم ب ماشین پارک شده ی امیر افتاد...نفهمیدم چیشد که سویبچ و از روش برداشتم و سوارش شدم!رهام بدو بدو اومد طرفم ک جلوم و بگیره اما پام و گذاشتم رو گاز و ازشون دور شدم...من دارم چیکار میکنم؟ حداقل بو و عطرش برام میمونه اینجوری...اره! سرعتم بالا بود و ده دیقه ای از شهر خارج شدم..!.
# امیر
نه نه نه...تمام خاطره ها یکی یکی پشت سر هم داشتن دیوونم میکردن...مارال...نرو جون هر کی دوس داری بمون! سرم داشت گیج میرفت اما بی توجه بهش نفهمیدم چم شد و از سوییت زدم بیرون...!! یه تاکسی با بدبختی جور کردم و بهش ادرس جاده چالوس و دادم...حتما میره اونجا! از اونور رهام یه ریز زنگ میزد..اوففف لعنتی+بله رهام چیشده! مارال راه افتاده؟ _اره اما... +اما چی؟! اتفاقی براش افتاده؟! _نه نه فقط ماشین تو رو برداشت! +مهم نیس فدای سرش! ببین من دارم میرم جاده چالوس دنبالش! باید باهاش حرف بزنم...ی جوری بپبچون مامان اینارو! _یعنی چی از کجا میدونی میره جاده چالوس +قلبم میگه رهام! قلبم... _امیر چت شد تو؟ حالت خوبه داداش _ن تا وقتی مارال و نبینم! نزاشتم حرف بزنه و تلفن و قط کردم...خوشبختانه ترافیک نبود و سریع بهش میرسیدم...! نیم ساعتی میشد ت ماشین بودم ک یه لحظه ماشین خودم و کنار جاده دیدم +عاقا عاقا! وایسا! وایسا همینجا...! با سختی ماشین و نگه داشت و پیاده شدم و بهش اشاره دادم ک منتظرم نمونه..! بعد چن ثانیه رفت و بعد دیدن مارال امیدوار شدم....هوففف دیدی امیر بلاخره رسیدی بهش! قلبم عین چی تند میزد! هر ثانیه ک بهش نزدیک تر میشدم بیشتر این فرمان ب قلبم داده میشد...! نزدیکش شدم...روش اونور بود و منو هنوز ندیده بود! اما صدای نفسام انقدر تند تند و پشت سر هم بود که اونم ناخوداگاه نفساش هم ریتم نفسام شد...! بعد چن ثانیه لب زد : امیر...! فهمید....فهمید رسیدم بهش! چقدر قدرت عشق میتونه زیاد باشه...! لبخندی زورکی زدم و با صدای تو گلویی لب زدم +هنوز عاشق نشدی بفهمی وقتی اشکات مهمون گونه هات میشن...! خودکار برگشت سمتم و خیره موند تو چشمای عسلیم که فریاد از عشق و میزدن...! بغض کرده بود _چی؟ تو چی....چی گفتی!؟... خودش و ب نشنیدن زد ! + یادته بهم گفتی عشق یعنی چی و گفتم عاشق نشدم ک بدونم؟! ا....اشتباه میکردم...مارال! گریه هاش شدت گرفت و فقط نگاهم میکرد...! خودمم بغضم شکست و ادامه دادم +من از همون اول عاشق شده بودم اما...اما خودم زده بودم ب کوری! نمیدیدمش!همین کوری دنیام و ب اتیش کشید...! _همون جمله ای ک بهت گفتم و.... +اره! همون جمله ای ک بهم گفتیو!... من عاشق شده بودم....عاشق این عاشقی که با کوری نامفهمومی شروع شده بود! اما الان چشم و گوشم بازه...میبینم این عشق و...+مارال....نرو! از شدت شوک دستاش میلرزید..._اینو...تو...تو داری میگی؟! +معلومه...بی اختیار بغلش کردم و با شدت همراهیم میکرد...جوری که بدنمون درد گرفت از شدت محکم بغل کردن...جوری ک دستاش درد گرفت انقد ک محکم بغلم و همراهی میکرد! از هم جدا شدیم و با چشمای پر از اشک همو نگا میکردیم...! اما بعد چن لحظه سری تکون داد..._نمیتونم...نمییتونممممم لعنتییییی! الان داغون تر شدی جونم!...نمیتونم اشکات و ببینم تو رو خدا...توروخدا پاکشون کن...میمیرم بخدا اشکات و میبینم....امیر ! با دستای ظریفش اشکام و پس میزد..._عشقم این رفتن حق منه...! مانعم نشو...بخاطر توعه! نمیخوام نابود شی...برگرد خونه! تا خواستم برم دستم و کشید و پرت شدم تو بغلش +میرم خونه اما با تو...! دیگ نمیخوام از دستت بدم مارال...! _نه....ن امیر...! دوباره از بغلم جدا شد ک تا نصفه راه دوباره برگشت سمتم و با چشمای پر از اشک بغلم کرد _حیف نمیتونم ازت دل بکنم امیر....حیف تیکه ای از جونم شدی لامصب!...از بغلم جدا شد و محکم لبام و بوسید...محکم طولانی ب لبم زد و دوباره ولم کرد...! دنیا داره ما رو با چی امتحان مبکنه؟! ی بار من میرم....ی بار اون...! دوباره نصف راه و رفت و همون جا برگشت نگاهم کرد! _جون دوم من... امیر تو نفس من شدی....تو برام جون شدی! مطمعن باش از این جون ب خوبی مراقبت میکنم.... +توروخدا....توروخدا تنهام نزار...دوباره با شدت برگشت سمتم _گریه نکن دور سرت بگردم...گریه نکن توروخدا....! ! مجبورم برم میفهمی؟! مجبورمممممم دیگ وایساد و با تندی رفت سمت ماشین...جلو ماشین زانو زدم...نمیدونستم عشقش منو از پا درآورده! با اشک فرمون و گرفته بود و گریه میکرد! دلش نمیومد بره اما چرا میرفت چرااااااا؟؟!!! یه لحظه چشماش و بست و پاش و گذاشت رو گاز و سعی کرد نگام نکنه ک بتونه بره!....چطور تونست....رفت! پاشو گذاشت رو قلبم و رفت....رفت....رفتتتتتتتتت.....
_____________
پارت ۴۱ تقدیمتون!
غم انگیز بود😰
نظرات و ببینم؟!
دیگه داستان شروع شده و غم تازه خودش و داره نشون میده !
# مارال
نفسم داشت میگرفت تو ماشین کنار جاده نگه داشتم و تا تونستم از ماشین دور شدم ک بتونم نفس بگیرم!...خیلی سرد شده بود هوا و داشتم یخ میزدم که متوجه یه ماشین شدم که از دور با تندی میومد سمتم! وای بیشعور حواست کجاست.
# امیر
هنوز منو ندیده بود! با بغضی ک داشت خفم میکرد لب زدم: عاشق نشدی بفهمی وقتی اشکات مهمون گونه هات میشن!....یهو عین خودکار برگشت سمتم! یادش اومد اون جمله رو ک شب اول ب خودم گفته بود! محکم در اغوشم گرفت و تا تونست عطرم و بو کشید...کتم و محکم با انگشتاش مچاله کرده بود و نمیزاشت تکون بخورم تو بغلش!....الان میفهمم عشق چیه عاشقی یعنی چی! خدایا...من عاشق شده بودم! عاشق مارال...تا خواستم همه چی و بهش بگم سریع ازم فاصله گرفت و بعد دوباره اومد سمتم و از لبام کام گرفت و بعد دوباره با گریه رفت سمت ماشین!....چیشد!
___________________________
ببینم چی میگیدا
پارت بعدی بزودی.....
# رهام
اوففف هنوز تو راه بودم اخه چجوری به مارال بگم چجوری میشه اصن؟ اصلن رهام چجوری وجدانت اجازه میده امیر و تو اون حال ول کنی؟! یهو سر جام استوپ شدم و خواستم برگردم سمت خونه اما دوباره پشیمون شدم نه ! اینجوری دوباره مبوفته رو دنده چپ لجبازی و بیشتر برا من قیافه مرد شدن میگیره! ول کن همونجوری میزارمش یکم ادم شه! عهههه اما از یه طرفم دلم براش میسوخت...اگه دنیاش و نابود میکرد منم نابود میشدم! هنوزم سردردم ب خاطر فکر زیاد به جفتشون از بین نرفته بود که بلاخره رسیدم دم خونشون! نزدیکای صبح بود و رفتم جلوی پنجره اتاق مارال وایسادم! خدای من...هنوز بیدار بود و زیر چشاش پوف کرده بود! دلم میخواست از سیر تا پیاز موضوعو بهش بگم! اره حتما...اونم ب کشتن بدی! پس نمیگم... فکرام و جمع کردم و اون با دیدنم فوری از اتاق اومد بیرون و حدس زدم میاد سمت من، حیاط واقعا سرد بود و کتم و بیشتر ب خودم چسبوندم! بلاخره اومد و من با دیدنش استرسم شدید تر شد...وای فقط سوتی ندم صلوات! با حیرت لب زد: چیشد؟ چیشدددد؟؟!!! خیلی سعی کردم جلو خودم و بگیرم:+پشت تلفن گفتم که! _نه! باورت ندارم رهام! داری ی چیز و ازم مخفی میکنی...داری جونم و میسوزونی لنتی! میدونم امیر پیشته چرا بهم نمیگی؟....یه چیزی بگووو خوبببب مشتاش محکم ب سینم کوبیده میشد و سعی داشتم ارومش کنم اما واقعا داغون بود...! جلوم زانو زد:_هر چی بخوای بهت میدم رهام! هر چیییییی! فقط بگو امیر و کجا بردی...+من امیر و جایی نبردم! _دروغ نگو....قلب من میگه امیر پیش توعه! هیچی نگوووو! اشکام جاری شد و واقعا دلم واسش سوخت! ی دختر چقد میتونه یکیو دوس داشته باشه. تا حالا عاشق عین مارال ندیدم! داره میکشه خودشو!.... کمکش کردم ک پاشه و خودش و جم و جور کنه +من از عصر رفتم دنبالش و چن تا کلبه رو گشتم اما نبود! اب شده رفته تو زمین! من چیکار کنم ها؟ اصن هر پیشنهادی ک تو بگی قبوله! باشه؟ خشک گفت_باشه! +خوب بگو . _میدونی پیشنهادم چیه؟! انقد دروغ نگی و منو داغون نکنی! پوفی کشیدم که کم کم تعادلش و از دست داد و افتاد زمین! عین شب اول....ک گفت امیر و از هوش رفت! همونجوری افتاد زمین و تازیخ تکرار شد...با گیجی بغلش کردم و تا اتاقش بردمش! همه با خبر شدن و با حیرت دنبال من میومدن تا ببینن کی بهوش میاد و منم میترسیدم چیزیش بشه...اما خوشبختانه دریا کنارم بود و سعی بر امید دادن بهم و داشت! نزدیکای ساعت ۱۲ ظهر بود ک بهوش اومد و همه عین پروانه دورش جمع شدن! _چیشده؟ امیر اومده؟! همه سرشون و انداختن پایین و مامانش ب مارال گف: دخترم بخدا ما هم نگرانشیم اما اینجوری چیزی درست نمیشه... داغون کردی خودتو، پر چشماش اشک شد! _یعنی نیومده؟! همه سکوت کردن و تصمیم گرفت از رو تخت پاشه! همه با حیرت نگاهش میکردن ک رفتم جلو:+با این حالت کجا میخوای بری؟! _میرم دنبالش....باید خودم دست بکار بشم! +تو هیچ جا نمیری! _اجازم دست تو نیست رهام! پا پیچم نشو!... +نمی زارم بدی! باید ب حرفام گوش بدی بعد قول میدم هر کاری ک بخوای بکنی جلوتو نگیرم! باشه؟! یکم مکث کرد اما بعدش راضی شد...+بریم تو حیاط حرفام مهمه! میخوایم خصوصی حرف بزنیم! همه منطورمو متوجه شدن و دنبالمون نیومدن!...یکم طول کشید تا یه جای خلوت و پیدا کنیم و بلاخره ی جا نشستیم! انگار عجله داشت ک فرار کنه و سریع از زیر کار در بره! _خوب رهام! بگودیگ +میدونم ک چقدر عاشقشی و نمیخوای از دستش بدی! اما فکر کردی اونم همین قدر تورو میخواد یا ن؟! من نمیخوام بینتون جدایی بندازم! میخوام جفتتون نابود نشین میدونی که! چقدر امیر و دوست دارم و برام مهمه! پس قطعا خوشبختیشو میخوام...الان تصمیم گیرنده تویی ک چجوری زندگیتو نجات بدی! دل امیر و بدست بیاری یا اینکه....همینطوری ادامه بدی و خودتو نابود کنی! من میگم تصمیم درستی بگیری هم تو مهمی هم امیر! پس بد برداشت نکن ! تصمیم عاقلانه بگیر تو و امیر هنوز اول راهین! دیگ پای خودته من چن دیقه بهت زمان میدم فکراتو بکنی تموم شد من اونورم بیا بهم بگو! امیرم پیش خودمه نگرانش نباش! ببخشید ک دیشب نگفتم بهت و میخواستم اوضاع و بهتر کنم...!! توروخدا ازم دلخور نشو... بعدم پاشدم رفتم اونور و اون هنوز تو شوک حرفام بود! خیلی کنجکاو بودم چ فکری میکنه!...ایشالله ک خیره...یکم که گذشت اومد سمتم و خیلی جدی گفت :_میرم! +چی؟؟؟!! _ از زندگیش میرم بیرون! نمیخوام اذیت شه و اون با وجود من اذیت میشه! پس میرم و راحتش میکنم...+من نگفتم این و بگی مارال! تو بری بدتر میشه خوب! _نخیر...من خوبی امیر و میخوام حتی ازش میگذرم بخاطر خودش! پاپیچم نشو! اون از خداشه من برم! ساکت شدم و رفت بالا ک چمدونش و جمع کنه!
# امیر
اوفففف خداروشکر با این چاقو چ کارا ک نمیشه کرد!.... بلاخره از این طناب مزخرف خلاص شدم و زندگی ب ته خط رسیده بود برام!.... دیگ امیدی نداشتم! چاقو رو گرفتم تو دستم و نزدیکش کردم ب رگ دستم...دیگ تموم میشه امیر نگران نباش!... همون لحظه گوشیم زنگ خورد رهام! دلم نمی خواست جوابش و بدم اما نتونستم! +رهام داداش! خوب شد زنگ زدم بلاخره بدون خداحافظی ازت نمی شد بمیرم!.... سکوت کرده بود و مطمعنن دیوونه شده بود تا الان! +ببین رهام! الان میخوای داد بزنی سرم اما نه! من دیگ بزرگ شدم و اختیارم دست خودمه! ب من گیر نده رهام! _رفتارات خیلی مسخره س! اون چاقو رو بزار کنار همه چی درست شده! مگ نمیخواستی درست بشه ؟ گوش کن ب حرفام!...+چیشده؟ _آروم خودت می شنوی! یکم صدا قطع شد و بعد با صدای گرفته و داغون مارال روبرو شدم! _امیر! جون دوم درون بدن من...! میدونی ک چقدر دوست دارم اما....بهترین راه رفتنه! من میرم تا تو راحت باشی و بخندی ! خوشحالبت برام مهم تر از با تو بودنه! و این نهایت عشقه! بهت گفته بودم عشق یعنی چی و گفتی عاشق نشدم ک بخوام بگم! اون لحظه قلبم تیر کشید و مردم ب معنای واقعی!....اما الان میدونم ک منو نمیخوای و داری نابود میشی! پس میرم تا تو بخندی! برگرد امیر....اینجا خونوادت دلواپسن َ! برگرد نفسم! برگرد جونم...! و بعد تلفن و گرفت سمت خودش! _شنیدی حرفاش و؟ بزار کنار اون لامصب و! چاقو خود ب خود از دستم افتاد....انگار داغون تر شدم! چرا بره؟ کجا بره؟!!!....اصن...اصن ب تو چه امیر ! اما....نه....نباید بره!....نههههه امیر ی کاری کن فقط جلوش و بگیر!
______________
پارت ۴۰ تقدیمتون
داستان تازه داره شروع میشه😉
نظر بدین لطفا انرژی بگیرم!
چطورین خوشگلاا
.
اگه بچه های خوبی باشین امشب پارت داریما😉✋
.
منتظر باشین پارت عجیبیست!
# رهام
امیر .... امیر تو رو نمیخواد! واقعیت همینه...تا حالا دیدی بهت حرفای رمانتیک بزنه یا به روت بخنده؟! نه! اینجا تصمیم گیرنده تویی! توروخدا اون چیزی که به مغزت میرسه رو انجام بده! هم به فکر خودت باش هم امیر!
# امیر
دلم نمی خواست....نه! وای حالا باید چیکار کنم! چاقو رو پرت کردم رو زمین ! من چیکار میکنم؟! یاد چشماش افتادم وقتی که اونشب تو ویلای مسعود باز و بستشون میکرد...!! اون...اون کیه؟! ب چه حقی وارد زندگی من شده! نه امکان نداره !...نههههههههه فقط صدای نه تو مغزم بود و آخرین جایی که دیدم زمینی بود که با برخورد بهش چشمام بسته شد!...
# مارال
این....تنها راه بود!........اشکام رو سفیدیش سرازیر میشد و یاد اولین جمله م به امیر در مورد عشق افتادم! همون شبی که منو بوسید و خالش ما رو دید! همون لحظه که قبول کرد باهام ازدواج کنه...! اون جمله... عاشق نشدی بفهمی اشکات مهمون گونه هات بشن!....بعد این جمله منو بوسید!...اما چشمایی که پر از اشک بود و با تاری جلو دیدش و میدید!
________________________
بنظرتون چیشده بچه ها؟!،
منتظر کامنتام
#رهام
دیگه داشتم حسابی کلافه میشدم! یعنی چی یا همش رد میکنه یا جواب نمیده و مشغوله! اوفففف امیر اوففف! دریا با دو تا کاپو اومد طرفم و گذاشتشون رو میز. دستم و اوردم جلو:+باورت میشه چیزی از گلوم پایین نمیره؟! _میشه! چیزی نگفتم. _داداشته! نگرانی اتفاقی واسش نیوفتاده باشه! +داره خودش و نابود میکنه. من باید یه راه حل پیدا کنم! نمیتونم دست رو دست بزارم خودش و نابود کنه هیچکیم خبر دار نشه! پدر مادرش عین چی تو اون خونه منتظر امیرن! اما امیر این داستان لج کرده و رو دنده چپه این چن روزه! خیلی بی فکره خیلی! دستش و گذاشت رو شونم : _به اینم فک کن که سنش کمه فعلا ! خیلی چیزا رو هنوز متوجه نمیشه! خیلی کوچیکه رهام! اما تو بزرگتری تو بیشتر میفهمی! تو باید راهنمای زندگی اون باشی! با تو بیشتر از همه راحته! پس کار خودته. خودت برو پیداش کن... +بعد چی بگم بهش؟! بگم افرین که زنتو خونوادتو ول کردی رفتی ....لاالله الی اله! اومد کنارم نشست و محکم بغلم کرد! _ رهام ! یه چیزی بگو که نه ناراحت شه نه اونجوری خوشحال که روزای بد و فراموش کنه! تو میتونی من مطمئنم! بعد کاپو رو گرفت سمتم و با زور یه قلوپ ازش خوردم! _ فقط مشکل اینجاست که چجوری پیداش کنی! +حلش کردم... چن وقتی هست که امیر و کنترل میکنم از طریق ردیاب! از شهر خارج شده و نزدیکای یه چیز چوبیه! نمیدونم چیه باید برم ببینم! _خوب پس مطلق نکن سریع برو پیشش الان بیشتر از همه به تو احتیاج داره! +به مارال چیزی نگی . _خیالت تخت نمیگم برو ! پیشونیش و بوسیدم و سریع با گرفتن یه تاکسی راه افتادم!....اوهههه چه ترافیکی! اینجوری که اصلا نمیرسم شاید از اونجا بره! شاید الانم داره همین کار و میکنه! شاید فهمیده من جاش و پیدا کردم داره میره از اونجا ! وای نه بازم فکرای غلط ! نه نه !خدا نکنه عخهخهخ! وای ممکنه ترسم به سرم بیاد ! اوففف با این حرفم از ماشین پیاده شدم و بی توجه به ادمایی که وسط ترافیک از ماشین پیاده شدم و دوییدم سمت جاده و اونا با تهجب نگاهم میکردن! راه زیادی بود اما باید میرفتم! خیلی میترسیدم نرسم! نرسم به امیر! امیر توروخدا لج بازی نکن توروخدا یه دنده بازی و بزار کنار داداش التماست میکنم! همونجوری که داشتم فکر میکردم قدمام و تند تر میکردم و سرعتم و بیشتر! کم کم رسیدم به گاردریل که نشون میداد از شهر خارج شدم! یه ربعی بود که داشتم با نفس نفس میدوییدم!کنار جاده وایسادم و تا تونستم نفس کشیدم! وای نزدیک بود نفسم بگیره چرا زود تر واینسادم! یه لحظه به خودم اومدم +تو چیکار میکنی؟! رهام! بروووو! دوباره شروع کردم به دوییدن! میترسیدم....خدایا خودت شاهد همه چیزی خودت یه کاری کن ایندفعه رو حرف گوش بده امیر ! عصر بود ساعت ۵ و نیم و نشون میداد شب نشده من تورو پیدات میکنم امیر ! حالا صب کن ! چیزای چوبی و اطرافم میدیدم اما هیچکدوم به اندازه ی بزرگی اون چیزی که تو گوشیم دیدم نبود! کلافه شده بودم نکنه اصلا چوب نبوده! خواستم جهت راهم و عوض کنم که یه جای دیگه رو بگردم دستی رو شونم نشست! برگشتم و به امید اینکه امیر باشه خوشحال شدم اما بعد چن دیقه لبخند از روی صورتم محو شد و چیزی جز تعجب رو صورتم نبود! این دیگه کیه! یه پیرمرد بود. +سلام ! _ سلام پسرم! این وقت روز اینجا دنبال چی میگردی؟! بگو شاید بتونم کمکت کنم ! به لکنت افتادم +من....م....دنبال....یه....چوب....ک... دستش و گذاشت رو صورتم :_پسرم آروم یه نفس بکش اول ! عمیق! یه نفس عمیق کشیدم. _افرین حالا شد! الان آروم بگو چیشده و چرا اینجایی؟! بغضم گرفته بود و بدجوری سعی داشتم جلوش و بگیرم! اما نفهمیدم چی شد که رو زانوهام نشستم و بیصدا گریه کردم! پیرمرد منو تو اغوشش گرفت اما گریه م شدت میگرفت!.... +اگه....اگه پیداش نکنم هیچوقت خودم و ن....نمی بخشم!..._کیو پسرم؟! کیو میگی!... دنبال یه پسر جوونی؟! سرم گرفتم بالا ! نکنه این میدونه! تند تند سرم و تکون دادم . _موهاش قهوه ای و لباس سفید تنشه! درسته ؟! نمیخواستم الکی به کسی اعتماد کنم! +من یه سوال از شما میپرسم فقط ! شما یه کلبه چوبی اینجا ندیدین؟! من دنبال اونجام. لبخندی زد! _پس مطمعن شدم اشتباهی نیومدی! گیج شدم... دستم و گرفت و با خودش کشوند. +کجا میریم؟! _تو دنبال کلبه من میگردی! چون اینجا جز کلبه من هیچ چیز چوبی بزرگی نیست! امیدوار شدم....! _پس تو دنبال اون جوون عاشقی! +عاشق؟! امیر! +حتما شوخی میکنی عمو نه؟! _نه خیلیم جدیم! من از همون لحظه اول فهمیدم درد این پسر چیه ! نیازی ب فکر کردنم نبود.... اومدم کنارش وایسادم. +نکنه....نکنه! _اره پسرم ! اون تو کلبه ی منه! نگران نباش...اما...+اما؟! چیشده بلایی سرش اومده؟! داداشم چش شده؟! _آروم باش بچه جون! معلومه به جونت بستسا! +معلومه! بیشتر از جونم دوسش دارم و همونقدرم نگرانش میشم! اون همه چیزمه... _پس سریع تر راه بیوفت به دادش برس خیلی داغون کرده خودش و ! داشتم از نگرانی سکته میکردم که رسیدیم بلاخره. اینجا رو از کجا پیدا کرده خدا ! جلوتر از اون راه افتادم و اول از پنجره ها داخل و نگا انداختم! نیست که . نا امید نشدم و وقتی در و باز کرد رفتم داخل. ، دو بار کل کلبه رو گشتم نیست که نیست! امیر امیر امیر امیر ! وای خدایا من باید پیداش کنم دیگه چقدر بگردم! توروخدا یه علامتی به من نشون بده...پیرمرد لب زد _معلومه رفته زودتر ! پسر زرنگیه!....دستام و بین سرم گرفتم و فقط به زمین خیره شدم +من چه ادم پستیم! حتی از برادرمم نتونستم مراقبت کنم! یعنی چی اخه؟! خدایا من و از رو زمین بردار نمیخوام زندگی کنم! نمیخوام بدون اون زنده باشم! خدایا اگه یه بلائی سر خودش بیاره! اگه....وای! دارم از نگرانی میمیرم ... وای جواب مارال و چی بدم! اون میمیره حتما ! امیر بیا ! توروخدا برگرد.... حرفای پیرمرده تو سرم پیچید، نکنه! نکنه عاشق شده نکنه مارال و دوست داره و نمیگه! باید ببینمش وگرنه نمیتونم چیزی و حدس بزنم.، مارال الان چطوره! مطمعنن دریا پیششه اما از فکر امیر دیوونه شده حتما ! امیر چرا اینکارو میکنیء؟! چرا انقد یه دنده ای؟! چرا، چرا با ما اینکارو میکنی امیر؟!... _شما چرا با من اینکارو میکنین؟!.... سرم و گرفتم بالا ! سریع از جام بلند شدم. در بسته بود و فقط اون و من تو کلبه بودیم! امیر...خدایا شکرت! خدایا من نوکرتم...وای! مرسی که صدام و شنیدی! با چهره ی داغونی که حال راه رفتنم نداشت روبرو بودم! بهش نزدیک شدم و دستام و دور صورتش حلقه کردم +چیکار کردی با خودت؟! ها؟ اینبار عربده زدم +یه چیزیییییییی بگوووووووووووووو! امیر با توامممممم! همونجوری خشک وایساده بود و چشماش و میبست، خدایا این امیره؟! احساس میکنم یکی رفته تو جلدش!چقد تو یه روز عوض شده...! یه نگاهی با بغض بهش انداختم : تو واقعا از مارال متنفری؟! هوم؟!.... این و به کسی بگو که هنوز نمیدونه عشق یعنی چی! اشکام جاری شد! +مگه بخاطر اون خودت و داغون نکردی لنتی؟!.... نگو نه که میزنم تو گوشت امیر ! سکوت میکرد! حتی موهاشم ژولیده پولیده بود، گرفتمش تو بغلم و محکم به خودم فشردمش! _رهام....+جون رهام ! بمیرم برات بگو داداش! _رهام من به ته خط رسیدم! این آخر زندگیمه! از تو بغلم کشیدمش کنار و با اخم زل زدم تو چشماش !+ حال تو اینه حال مارال هزار برابر حال توعه! دلش شور میزنه برای اینکه نکنه اتفاقی برات نیوفتاده باشه!....خیلی دلم میخواستم بگم امیر و پیدا کردم و از خوشحالی بخنده! اما نمی گم.... _چی تو سرته؟! چی کار میکنی رهام؟! +الان میفهمی! یه طناب از کشوی کنار برداشتم و اون فقط با تعجب نگاهم میکرد!.... +راه بیوفت! _کجا؟! +یه بار به لجبازیت پشت کن ضرر نداره بخدا ! پوفی کشید و دنبالم راه افتاد ! از پیرمرد تشکر کردم و عین بچه ها دنبال خودم کشوندمش ! _رهام دستم! اخ دستم! +عادت میکنی! _ولم کن رهام ولم کن! با پوزخند گفتم :+ ولت کنم؟! هه....شوخیشم بده! دوباره راه افتادم و بی توجه نسبت به اعتراضاش بلاخره رسیدیم به همون سوییتی که دنبالش بودم! شب بود و ساعت ۹ و نیم و نشون میداد، در سوییت و باز کردم و کشوندمش داخل! نشوندمش رو صندلی و یه دستش و با طناب محکم به میله تخت بستم که نتونه فرار کنه! _رهام حواست هست چیکار میکنی؟! من دیگه یه مرد شدم بچه دم دستت نیستم! +کاملا از رفتارات معلومه مرد شدی امیر! به حرفای من کامل گوش میدی و عمل میکنی وگرن مجبورت میکنم! _معلوم نیست میخوای کمکم کنی با شکنجه م بدی! _گزینه یک ! اما برا این کار مجبورم یکم از دومیم استفاده کنم! همش برای خودته میخوام از این جهنم نجاتت بدم! اونقدم با من کل کل نکن بچه خوبی باشی زودتر دستت و باز میکنم! چش غره ای رفت و در و بستم! تا خواستم برم گوشیم زنگ خورد وای مارال بود! _آروم باش، +بله؟! _الو رهام ! صداش از ته چاه شنیده میشد! معلومه خیلی گریه کرده... _فقط یه کلمه امیر ! پیداش کردی واسم؟! مکث کردم! _حرف بزن رهام زود باش! +نه! هنوز دنبالشم... الانم دارم میام خونه خستم واقعا ! اما فردا میرم دنبالش بازم! تو نگران هیچی نباش پیداش میکنم امیرتو! قط کرد! چقد ناراحت شد....دلم واسش سوخت اما نقشم خراب میشد اینجوری! اوفففف کلافه یه ماشین گرفتم سمت خونه!
======================
پارت ۳۹ تقدیمتون!
عاشقتونم نظر یادتون نره
# رهام : امیر راه بیوفت دیگه! اعتراضم نداریم....! همش میپرسید کجا میریم! اوفففف ی سوییت بیرون شهره مال منه وقتایی ک دلم میگیره میرم اونجا زود باش میبرمت اونجا با تشکر از اون پیرمرد راه افتاد پشت سرم!
# مارال : حتی رهامم جواب نمی داد! شانسم و دوباره امتحان کردم! وای جواب داد...+رهام امیر و پیدا کردی؟! _نه! +یعنی کجا رفته! _نمیدونم دنبالشم...! با نا امیدی گوشی و قط کردم!
//////////////////////////////////////
بنظرتون رهام چرا دروغ گفت؟!😉
.
منتظرم دیگ؟!
#مارال
دیگه خودم نبودم...انگار روحم رفته بود و فقط جسمم اینجا داشت دست و پا میزد! برای مردی ک منو رها کرد و رفت! برای مردی که بدون گوش دادن ب قلبم حرفای خودش و تایید میکرد و ب من اصلا توجهی نمی کرد...!اون مرد!هنوزم با تمام این بدی هایی که در حقم کرده بود عاشقش بودم...شاید بگن خوب احمقی که هنوزم دوسش داری! اما من احمق نیستم من عاشقم!کاش بتونین این کلمه رو ب خوبی درک کنین...البته! من خودم بعد ۳ سال فهمیدم عاشق شدم!....وقتی که.....
.
سال ۱۳۹۶
عههه چقدر ازین دختره بدم میاد! نچسب...! ایششش بدون توجه بهش رد شدم که از قصد شونش و بهم چسبوند و دردم گرفت +چیکار میکنی تو _تو چیکار میکنی! کم کم داشت دعوا میشد که معاون اومد _چ خبره اینجا بازم سردسته دعوا ها زیر سر ماراله؟ یکی توضیح بده بینم.... با اعتراض لب زدم+من کاری نکردم بخدا ! این دختره همش منو اذیت میکنه! تا خواستم حرف بزنم مردی وسط حرفم:_من تو رو اذیت میکنم؟ یا تو منو؟! چشمام گرد شد و خواستم حمله کنم سمتش اما جلو همه خودم و خوب نشون دادم.... ! با پرویی ادامه داد: تازه...تازه الانم شونش و بهم چسبوند جوری که دردم گرفت! دیگ کفرم و در آورد حمله کردم سمتش! چی میگی تو کثافت! ها؟!!!! با سختی از هم جدامون کردن اما من کم نمیووردم!....!!! تا اینکه یه صداهایی از دور میومد! مدیر با احترام خوش آمد میگفت اما به کی؟! داشتم دعوا میکردم با دختره که با قامت یه مرد روبرو شدم که میشناختمش!....همون....مو خرمایی!!!...وای! باورم نمیشه این از کجا اومد! از دختره دور شدم و قفل این مرد شدم....قفل خنده دلرباش! سری که ب من تکون میده و نشان از سلام دادنشه! چشمایی که رنگ عسلن و از کنار پلکش که قند سرازیر میشه وقتی نگاش میکنم!....اشکم در اومد دستام لرزید با سختی قدم سمتش برداشتم! چن ثانیه موندم همونجوری ک با صدای مدیر ب خودم اومدم..._دخترا آقای مقاره تشریف آوردن فکر کنم همتون میشناسینش! همه جیغ زدن و رفتن سمتش _وای آقای مقاره!وای با من عکس میگیرین؟! وای میشه برام بخونید میشه یه آهنگ بخونین! کلی سوال ازش میپرسیدن و با گنگی مونده بود ب کدوم جواب بده! دورش خیلی شلوغ بود و دیگ منو نمی دید...با ناراحتی ازش دور شدم! تنها کسی بودم که تو اون جمع شلوغ نبودم....خیلیا ارزوشون این بود که یه روز باهاش ازدواج کنن!...اما من نمیخواستم با کسی ازدواج کنه! چرا .....چرا نمیخوام؟! بعد معرفی خودش و معرفی ما و این چرت و پرتا همه جمع شدن تو سالن نمایش! اما من هنوز تو اتاق رو تختم بودم...! کم کم داشت اشکم در میومد اصلا من و نمیدیدن! یعنی انقدر پوچم؟!...اوفففف! با صدای قدمای پیوسته یه نفر ترسیدم و اشکام و پاک کردم تا خواستم خودم و ب خواب بزنم منو دید!امیر.....خودشه! مو خرمایی من!....دوباره دستام عرق کرد و پاهام لرزید! ی نگاه بهم انداخت _چرا میلرزی! +نمیدونم!.... همونجوری ک در بسته بود بهم نزدیک شد و دستام و تو دستش جمع کرد...شدت عرقشون بیشتر شد! لب زد: خوب نلرز!.... کم مونده بود غش کنم...خیلی نزدیک شده بود این حجم از زیبایی و جذابیتش و نمی تونستم تحمل کنم....مخصوصا دو تا تیله عسلیَش که دم به دقیقه نگام میکردن! چشماش خندیدن _قرمز شدی! +کو؟ اومد نزدیکتر _هم لپات هم لبات!.... گاز کوچیکی از لبم گرفتم وای!....دوباره قرمز شدم .... تو چشماش خیره شدم و کنترل حرفام و نداشتم نفهمیدم چم شد ک لب زدم:+امیر..... چشاش و بست و دوباره باز کرد!....کاملا حرارت گرفته بود ازم! اب دهنش و به سختی قورت داد!.... با تن صدای مردونش ک دیوونم میکرد لب زد _بله؟! +منو....منو ببوس....!!!!منو ببوس!.... چشاش نصفه باز گذاشت و زیر چشمی رو لبام خیره بود! نزدیکتر شد و چشام و بستم....!!! لباش و آروم رو لبام گذاشت و سریع جدا شد! بعد از اتاق رفت بیرون...خندم گرفت! وای ! نفسم تند میزد.پشت سر هم نفس می کشیدم همش!.... نشستم رو تخت و انگشتم و رو لبم ب حرکت دراوردم! لبخند عمیقی زدم. طمع خیلی خوبی داشت!...خیس بود اما نرم...! عین شفتالو!... خرمالو!.... تو فکر بودم که دریا بدون در زدن اومد تو اتاق دستش و گرفتم+ دریا ! امیر منو بوسید....!!! _چییییی؟؟!!!! خندیدم.... _خواب دیدی خیر باشه!
الانم خندم می گرفت اما تلخ!.... مامان امیر همش سعی داشت اب قند و بگیره طرفم اما ردش میکردم! تو شک بودم و هیچ حرفی نمیزدم....! علی همش تو اتاق قدم رو میرفت و دنبال راه حل بود باباهم پشت سر هم زنگ میزد بهش! مامان همونجوری ک گریه میکرد میگفت: الهی بمیرم برات! چیکار کرده باهات اخه...کجا گذاشته رفته! فقط میخوام سر و کله ش پیدا شه! نشونش میدم....!!! اشکام پشت سر هم سرازیر میشد...! امیر حتی تلفنش و جوابم نمی داد....!!!! یعنی تموم شد واقعا؟!....همین قد بود زندگی من؟ همین قد تلخ و کوتاه؟!....پوزخندی ب خودم زدم:+مگ تو اصن خوشیم داشتی!؟ باورم نمی شد....! رفت!....امیر رفت!.....امیر.....ر.....رفت!....آروم و بی صدا جوری ک بزور صدام شنیده میشد لب زدم: +موخرمایی!....!!!.... همه خیره بهم موندن! علی اومد روبرو وایساد: _یه بار دیگه بگو! زود باش....نگاش کردم سری تکون داد! _تو میتونی! یالا!.... لب زدم :+مو.....خر.....مایی....موخرمایی!.... فهمید کیو میگم و سرش و گرفت پایین! بابا اومد تو اتاق و کتشو برداشت_من میرم دنبال امیر بالاخره پیداش میکنم این پسرو! بعد رفتن بابا سرم و گذاشتم رو بالشت و پتو رو رو خودم کشیدم! اما بازم اشکام خودش و نشون میداد....! دلم گرفته بود دلم زمستون بود سرد بود! بی جون بود...! برگاش بی روح و ریخته بود! من فقط تنه ی سردش بودم...همه رفتن بیرون و برق و خاموش کردن!
●●●●●●●●
نظرا چرا انقدر کمه؟!
پارت نمیذارما!....
منتظرم.....
تقدیمتون