پارت ۳۹
#رهام
دیگه داشتم حسابی کلافه میشدم! یعنی چی یا همش رد میکنه یا جواب نمیده و مشغوله! اوفففف امیر اوففف! دریا با دو تا کاپو اومد طرفم و گذاشتشون رو میز. دستم و اوردم جلو:+باورت میشه چیزی از گلوم پایین نمیره؟! _میشه! چیزی نگفتم. _داداشته! نگرانی اتفاقی واسش نیوفتاده باشه! +داره خودش و نابود میکنه. من باید یه راه حل پیدا کنم! نمیتونم دست رو دست بزارم خودش و نابود کنه هیچکیم خبر دار نشه! پدر مادرش عین چی تو اون خونه منتظر امیرن! اما امیر این داستان لج کرده و رو دنده چپه این چن روزه! خیلی بی فکره خیلی! دستش و گذاشت رو شونم : _به اینم فک کن که سنش کمه فعلا ! خیلی چیزا رو هنوز متوجه نمیشه! خیلی کوچیکه رهام! اما تو بزرگتری تو بیشتر میفهمی! تو باید راهنمای زندگی اون باشی! با تو بیشتر از همه راحته! پس کار خودته. خودت برو پیداش کن... +بعد چی بگم بهش؟! بگم افرین که زنتو خونوادتو ول کردی رفتی ....لاالله الی اله! اومد کنارم نشست و محکم بغلم کرد! _ رهام ! یه چیزی بگو که نه ناراحت شه نه اونجوری خوشحال که روزای بد و فراموش کنه! تو میتونی من مطمئنم! بعد کاپو رو گرفت سمتم و با زور یه قلوپ ازش خوردم! _ فقط مشکل اینجاست که چجوری پیداش کنی! +حلش کردم... چن وقتی هست که امیر و کنترل میکنم از طریق ردیاب! از شهر خارج شده و نزدیکای یه چیز چوبیه! نمیدونم چیه باید برم ببینم! _خوب پس مطلق نکن سریع برو پیشش الان بیشتر از همه به تو احتیاج داره! +به مارال چیزی نگی . _خیالت تخت نمیگم برو ! پیشونیش و بوسیدم و سریع با گرفتن یه تاکسی راه افتادم!....اوهههه چه ترافیکی! اینجوری که اصلا نمیرسم شاید از اونجا بره! شاید الانم داره همین کار و میکنه! شاید فهمیده من جاش و پیدا کردم داره میره از اونجا ! وای نه بازم فکرای غلط ! نه نه !خدا نکنه عخهخهخ! وای ممکنه ترسم به سرم بیاد ! اوففف با این حرفم از ماشین پیاده شدم و بی توجه به ادمایی که وسط ترافیک از ماشین پیاده شدم و دوییدم سمت جاده و اونا با تهجب نگاهم میکردن! راه زیادی بود اما باید میرفتم! خیلی میترسیدم نرسم! نرسم به امیر! امیر توروخدا لج بازی نکن توروخدا یه دنده بازی و بزار کنار داداش التماست میکنم! همونجوری که داشتم فکر میکردم قدمام و تند تر میکردم و سرعتم و بیشتر! کم کم رسیدم به گاردریل که نشون میداد از شهر خارج شدم! یه ربعی بود که داشتم با نفس نفس میدوییدم!کنار جاده وایسادم و تا تونستم نفس کشیدم! وای نزدیک بود نفسم بگیره چرا زود تر واینسادم! یه لحظه به خودم اومدم +تو چیکار میکنی؟! رهام! بروووو! دوباره شروع کردم به دوییدن! میترسیدم....خدایا خودت شاهد همه چیزی خودت یه کاری کن ایندفعه رو حرف گوش بده امیر ! عصر بود ساعت ۵ و نیم و نشون میداد شب نشده من تورو پیدات میکنم امیر ! حالا صب کن ! چیزای چوبی و اطرافم میدیدم اما هیچکدوم به اندازه ی بزرگی اون چیزی که تو گوشیم دیدم نبود! کلافه شده بودم نکنه اصلا چوب نبوده! خواستم جهت راهم و عوض کنم که یه جای دیگه رو بگردم دستی رو شونم نشست! برگشتم و به امید اینکه امیر باشه خوشحال شدم اما بعد چن دیقه لبخند از روی صورتم محو شد و چیزی جز تعجب رو صورتم نبود! این دیگه کیه! یه پیرمرد بود. +سلام ! _ سلام پسرم! این وقت روز اینجا دنبال چی میگردی؟! بگو شاید بتونم کمکت کنم ! به لکنت افتادم +من....م....دنبال....یه....چوب....ک... دستش و گذاشت رو صورتم :_پسرم آروم یه نفس بکش اول ! عمیق! یه نفس عمیق کشیدم. _افرین حالا شد! الان آروم بگو چیشده و چرا اینجایی؟! بغضم گرفته بود و بدجوری سعی داشتم جلوش و بگیرم! اما نفهمیدم چی شد که رو زانوهام نشستم و بیصدا گریه کردم! پیرمرد منو تو اغوشش گرفت اما گریه م شدت میگرفت!.... +اگه....اگه پیداش نکنم هیچوقت خودم و ن....نمی بخشم!..._کیو پسرم؟! کیو میگی!... دنبال یه پسر جوونی؟! سرم گرفتم بالا ! نکنه این میدونه! تند تند سرم و تکون دادم . _موهاش قهوه ای و لباس سفید تنشه! درسته ؟! نمیخواستم الکی به کسی اعتماد کنم! +من یه سوال از شما میپرسم فقط ! شما یه کلبه چوبی اینجا ندیدین؟! من دنبال اونجام. لبخندی زد! _پس مطمعن شدم اشتباهی نیومدی! گیج شدم... دستم و گرفت و با خودش کشوند. +کجا میریم؟! _تو دنبال کلبه من میگردی! چون اینجا جز کلبه من هیچ چیز چوبی بزرگی نیست! امیدوار شدم....! _پس تو دنبال اون جوون عاشقی! +عاشق؟! امیر! +حتما شوخی میکنی عمو نه؟! _نه خیلیم جدیم! من از همون لحظه اول فهمیدم درد این پسر چیه ! نیازی ب فکر کردنم نبود.... اومدم کنارش وایسادم. +نکنه....نکنه! _اره پسرم ! اون تو کلبه ی منه! نگران نباش...اما...+اما؟! چیشده بلایی سرش اومده؟! داداشم چش شده؟! _آروم باش بچه جون! معلومه به جونت بستسا! +معلومه! بیشتر از جونم دوسش دارم و همونقدرم نگرانش میشم! اون همه چیزمه... _پس سریع تر راه بیوفت به دادش برس خیلی داغون کرده خودش و ! داشتم از نگرانی سکته میکردم که رسیدیم بلاخره. اینجا رو از کجا پیدا کرده خدا ! جلوتر از اون راه افتادم و اول از پنجره ها داخل و نگا انداختم! نیست که . نا امید نشدم و وقتی در و باز کرد رفتم داخل. ، دو بار کل کلبه رو گشتم نیست که نیست! امیر امیر امیر امیر ! وای خدایا من باید پیداش کنم دیگه چقدر بگردم! توروخدا یه علامتی به من نشون بده...پیرمرد لب زد _معلومه رفته زودتر ! پسر زرنگیه!....دستام و بین سرم گرفتم و فقط به زمین خیره شدم +من چه ادم پستیم! حتی از برادرمم نتونستم مراقبت کنم! یعنی چی اخه؟! خدایا من و از رو زمین بردار نمیخوام زندگی کنم! نمیخوام بدون اون زنده باشم! خدایا اگه یه بلائی سر خودش بیاره! اگه....وای! دارم از نگرانی میمیرم ... وای جواب مارال و چی بدم! اون میمیره حتما ! امیر بیا ! توروخدا برگرد.... حرفای پیرمرده تو سرم پیچید، نکنه! نکنه عاشق شده نکنه مارال و دوست داره و نمیگه! باید ببینمش وگرنه نمیتونم چیزی و حدس بزنم.، مارال الان چطوره! مطمعنن دریا پیششه اما از فکر امیر دیوونه شده حتما ! امیر چرا اینکارو میکنیء؟! چرا انقد یه دنده ای؟! چرا، چرا با ما اینکارو میکنی امیر؟!... _شما چرا با من اینکارو میکنین؟!.... سرم و گرفتم بالا ! سریع از جام بلند شدم. در بسته بود و فقط اون و من تو کلبه بودیم! امیر...خدایا شکرت! خدایا من نوکرتم...وای! مرسی که صدام و شنیدی! با چهره ی داغونی که حال راه رفتنم نداشت روبرو بودم! بهش نزدیک شدم و دستام و دور صورتش حلقه کردم +چیکار کردی با خودت؟! ها؟ اینبار عربده زدم +یه چیزیییییییی بگوووووووووووووو! امیر با توامممممم! همونجوری خشک وایساده بود و چشماش و میبست، خدایا این امیره؟! احساس میکنم یکی رفته تو جلدش!چقد تو یه روز عوض شده...! یه نگاهی با بغض بهش انداختم : تو واقعا از مارال متنفری؟! هوم؟!.... این و به کسی بگو که هنوز نمیدونه عشق یعنی چی! اشکام جاری شد! +مگه بخاطر اون خودت و داغون نکردی لنتی؟!.... نگو نه که میزنم تو گوشت امیر ! سکوت میکرد! حتی موهاشم ژولیده پولیده بود، گرفتمش تو بغلم و محکم به خودم فشردمش! _رهام....+جون رهام ! بمیرم برات بگو داداش! _رهام من به ته خط رسیدم! این آخر زندگیمه! از تو بغلم کشیدمش کنار و با اخم زل زدم تو چشماش !+ حال تو اینه حال مارال هزار برابر حال توعه! دلش شور میزنه برای اینکه نکنه اتفاقی برات نیوفتاده باشه!....خیلی دلم میخواستم بگم امیر و پیدا کردم و از خوشحالی بخنده! اما نمی گم.... _چی تو سرته؟! چی کار میکنی رهام؟! +الان میفهمی! یه طناب از کشوی کنار برداشتم و اون فقط با تعجب نگاهم میکرد!.... +راه بیوفت! _کجا؟! +یه بار به لجبازیت پشت کن ضرر نداره بخدا ! پوفی کشید و دنبالم راه افتاد ! از پیرمرد تشکر کردم و عین بچه ها دنبال خودم کشوندمش ! _رهام دستم! اخ دستم! +عادت میکنی! _ولم کن رهام ولم کن! با پوزخند گفتم :+ ولت کنم؟! هه....شوخیشم بده! دوباره راه افتادم و بی توجه نسبت به اعتراضاش بلاخره رسیدیم به همون سوییتی که دنبالش بودم! شب بود و ساعت ۹ و نیم و نشون میداد، در سوییت و باز کردم و کشوندمش داخل! نشوندمش رو صندلی و یه دستش و با طناب محکم به میله تخت بستم که نتونه فرار کنه! _رهام حواست هست چیکار میکنی؟! من دیگه یه مرد شدم بچه دم دستت نیستم! +کاملا از رفتارات معلومه مرد شدی امیر! به حرفای من کامل گوش میدی و عمل میکنی وگرن مجبورت میکنم! _معلوم نیست میخوای کمکم کنی با شکنجه م بدی! _گزینه یک ! اما برا این کار مجبورم یکم از دومیم استفاده کنم! همش برای خودته میخوام از این جهنم نجاتت بدم! اونقدم با من کل کل نکن بچه خوبی باشی زودتر دستت و باز میکنم! چش غره ای رفت و در و بستم! تا خواستم برم گوشیم زنگ خورد وای مارال بود! _آروم باش، +بله؟! _الو رهام ! صداش از ته چاه شنیده میشد! معلومه خیلی گریه کرده... _فقط یه کلمه امیر ! پیداش کردی واسم؟! مکث کردم! _حرف بزن رهام زود باش! +نه! هنوز دنبالشم... الانم دارم میام خونه خستم واقعا ! اما فردا میرم دنبالش بازم! تو نگران هیچی نباش پیداش میکنم امیرتو! قط کرد! چقد ناراحت شد....دلم واسش سوخت اما نقشم خراب میشد اینجوری! اوفففف کلافه یه ماشین گرفتم سمت خونه!
======================
پارت ۳۹ تقدیمتون!
عاشقتونم نظر یادتون نره