پارت ۵۷

#امیر

بی اختیار گوشی از دستم افتاد رو زمین و صفحه ش خورد شد...رهام عجله ای اومد طرف اتاق و نزاشت دریا بیاد تو و در و قفل کرد. با استرس نفس میزد و مدام صدای قورت دادن اب دهنش ب گوشم میرسید! عین مجسمه روبروش وایساده بودم شاید بدجوری شوکه شدم! با ترس لب زد _امیر....امیییر...چته! ها! التماس وار ادامه داد _ببین ! ببین چیه ؟! ها؟ ب من نمیخوای...نمیخوای ب من بگی؟! ها؟ اومد جلو که دستم و جلوش گرفتم اونم سر جاش حالت تسلیمی وایساد! _باشه!باشه تسلیم! بگو چیشده قربون اون شکلت بشم بگو امیر بگو درد و بلام! دید تلاشش بی فایدست و حرف نمیزنم عربده زد _خوووووببببب بگو چیشدههههههههههههه!!!!! صدای جیغ ترسناک دریا میومد ک یکم بعد گریه هم قاطی ش شد!... رهام افتاد! انگار من افتادم...رو زانوهاش نشست و فقط بهم نگا میکرد که یه چیزی بگم! بدون نگاه کردن بهش ساک و ول کردم و تند تند رفتم سمت در که بازوم و گرفت اما پسش زدم اون بازم کوتاه نیومد و محکم گرفتم و یه سیلی محکم زد تو گوشم! صداش اونقد بالا بود ک انگار صدای شکستن شیشه میومد! دستم و شوکه گذاشتم رو گونه م و با بغضم از اتاق زدم بیرون! بین راه دریا رو دیدم افتاده رو زمین و خودش و مچاله کرده از ترس! حس کرد من اومدم و سریع خودش و جمع و جور گرد! _امیر ! امیر بگو ....بگو چیشده توروخدا تورو قرآن یه چیزی بگو ! اشکام جاری میشدن +مارال! ماااااااااراااااااالللللللللللللللل! بهم.....بهم پیام داد هق هقققق! گفت....هه...هه ! گفت نجاتم بده گفت بیاااااااااااا هق هق هقققققق هققققق من....من باید نجاتش ن ج ا .....ت ش.....به لکنت افتادم و بریده بریده حرف میزدم! دیگه ادامه ندادم و از خونه زدم بیرون! ماشین و روشن کردم و راه افتادم!

#رهام

دو دیقه ای میشد که رفته باشه و به خودم اومدم و سریع با برداشتن سوییچ رفتم دنبالش!... دیدم دریا هم از خونه زد بیرون! +تو کجا؟ _باید با اون عوضی حرف بزنم! حتما اون ی بلا سر مارال اورده! ما که دشمن نداریم جز اون! +نه دریا ! نمیزارم بری... _رهام حواسم هست تو بدو دنبال امیر برو دیوونه بازی در نیاره! از دریا خدافظی کردم و زیر لب زمزمه کردم +دیگه نمیزارم گم شی یا این دفه هم از طریق یکی دیگه پیدات کنم! مگه رهام مرده باشه... سوار شدم و با تند ترین سرعتی که ماشین داشت از شهر خارج شدم...جاده پر پیچ و خمی بود! عین بیابون! اونقد تند رفتم که بلاخره ماشینش و دیدم و سرعت و کم کردم که نفهمه پشت سرشم! این جا کجاس ک مارال و اورده اون بیشرف! عوضی بی همه چیز! الان واقعا حال امیر و میفهمم! داغون تر از داغون!....ب راهم ادامه دادم و سعی کردم گمش نکنم!

#دریا

با کلی بدبختی رسیدم اون شرکت و عین دیوونه ها در زدم و بی توجه ب اونا خودم رفتم داخل که یه منشی جلوم و گرفت ! حالم خیلی خراب بود اون منشی داشت عصابم و بدتر میکرد! +خانم ب اون مرتیکه عوضی بگو کجاس یه آشنا اومده کارش داره! دیدم زنه اصن گوش نمیده خودم رفتم یکی یکی در اتاقارو زدم اونم همش جلوم و میگرفت! یه سالن طولانی روبروم بود که بازوم و گرفت و اتیشی شدم +عهههه ولم کن دیگه من با تو کاری ندارم تو هم اگ میخوای اخراج نشی دس از سرم بردار!  اون کجاس؟!... _خانم محترم.... +گفتم اون کج............ چی؟! چیییییییییی؟؟!!! چیییییییییییییییییی؟؟؟!!!!! دارم واقعی میبینم؟! خدایا...خدایا این .....این..........+ما....مارال! مااااراللللللل! رفتم محکم بغلش کردم و عین چوب خشک متعجب نگام میکرد! +ببینم....ببینم سالمی؟ میدونستم....میدونستم میتونی فرار کنی! عزیزم جاییت درد نمیکنه؟! صب کن...صب کن ب امیر خبر بدم! _چه خبری صب کن ببینم! من مگه کجا بودم که بخوام فرار کنم! +عزیزم میفهمم گیجی الان..... _دریا من همینجا بودم بلاییم سرم نیومده! میشه واضح حرف بزنی؟! +یعنی چی؟! .....یعنی امیر کجا داره میره..... برق از کلش پرید!  _چی؟! امیر؟....ا...

.امیر.... صداش بند اومد که سعی کردم اروم نگهش دارم! _فقط به من بگو....امیر کجاس الان؟! +امیر.... _حرف بزنننننن دریاااااااا! +امیر.....امیر ررفته دنبال تو! یکم سکوت کرد اما بعدش عین برق گرفته ها داد زد  _ا.....اممممممیییییییییررررررررررررررررر! تند تند رفت سمت در خروجی منم پشت سرش! +مارال صب کننننن....

_________

پارت هیجانی بود! اما خوب! دیگه اخراشه و روزای خوش میرسه کم کم!

​​​​​​​عاشقتونم نظر فراموش نشود!

 

 

خلاصه پارت ۵۷

#مارال

صدای عربده ش کل شرکت و برداشته بود! خدایا دریا اینجا چیکار میکنه...رفتم جلوتر که با دیدن من میخ کوب شد سر جاش!

#امیر

پام و از رو پدال گاز بر نمیداشتم فقط نگران اینکه دیر برسم و دوباره از دستش بدم بودم! رهامم یه بند زنگ میرد اما توجهی نمیکردم...

#رهام

وای من چجوری جلوی امیر و بگیرم اههه! اون مرتیکه عوضی نقشه کشیده بود که امیر و از سر راه برداره وگرن دریا که گفت مارال و دیده! ای خدا کی این بدبختیا تموم میشه . تو فکر بودم که حواسم رفت به گوشیم و حواسم به جلوم پرت شد و......

_________

دیگه پارت خیلی هیجانی هست!

اخر این هفته که میاد پارت داریم بدلیل امتحانام که خیلی سخت هستن وقت ندارم امیدوارم درک کنید!....

عاشقتونم عین همیشه

پارت ۵۶

#امیر

باورم نمیشه...یعنی کنارم بوده قشنگ جلو چشمام بوده اما دوباره کوری مزخرف من خودنمایی کرده اه! الان حتما رفته بیمارستان. با سرعت تندی که ماشین داشت نگهش داشتم جوری که صدای چرخاش بلند شد! وسط خیابون وایسادم و همه مردم بوق میزدن بهم و اعتراض و چرت و پرت بازی! دیگه خیلی صدای بوقشون اذیتم میکرد و ماشین و راه انداختم و دور زدم برگشتم خونه ! من دیگه واقعا بریدم... بی سر و صدا حرفای مغزمو ساکت کردم تا رسیدم خونه و با عجله رفتم اتاقم خدامتکاراهم مدام ازم میپرسیدن امیر خان چیزی شده امیر خان چیزی شده ....اونقد سوال کردن بقیه با خبر شدن و اومدن تو اتاق! پشتم بهشون بود چون داشتم چمدون و جمع میکردم. اول صدای مامان بلند شد مامان جان یه سفر برام لازمه ! _اصلا نمیزارم از این خونه بری... تو فک کردی میزارن داستان سه سال پیش ک رفتی از خونه و بزور پیدات شد تکرار شه؟! پوزخندی زدم و نشستم رو تخت مامان جان دیگ فرق میکنه من عاقل شدم! بزرگ شدم! تو این سه سال زیاد تجربه بدست آوردم! میخوام زندگی جدیدی برا خودم درست کنم تموم قانونارو زیر پا میزارم! استرس نداشته باشین مگ من بچم اخه؟! یه هفته میرم ی هوایی بخورم برمیگردم! _خیلی خوب! اگ حالت خوب میشه برو ب سلامت! بابا از اونور گفت _حالا کجا میری؟! شاید شمال شایدم یه جای دیگ! حرفی نزدن و چمدون و جمع کردم بردم پایین که بزارم تو ماشین . از همه خدافظی کردم و تا خواستم برم علی دستم و گرفت! ببخشید تورو از جا انداختم بیا ببینم! بغلش کردم و در گوشم ی چیزی گفت! _دوسش داری هنوز؟! علی! برا همین دارم میرم! انقد ذهن مامان بابا رو درگیر نکن! سعی میکنم فراموشش کنم  کسی ک منو نمیخواد منم نمیخوامش! _هر کاری میکنی موفق باشی تا تهش ما پشتتیم! لبخندی بهش زدم و رفتم سوار ماشین شدم که برم سمت خونه رهام .....

#مارال

با بدبختی سرم مزخرف تموم شد و از بیمارستان زدم بیرون! با عصبانیت رفتم شرکت پیش شاهرخ! دیگه نمیزارم زندگیمو نابود کنی! تا الانم نابودم اما دیگ خسته م! هر لحظه ممکنه یه بلایی سرش بیاره...پیاده تا اونجا رفتم و خیلی خسته شدم تقریبا رسیده بودم و با حال مریضم ک توجه همرو ب خودش جلب میکرد رفتم اتاق شاهرخ! تند بستمش ک صداش در اومد _چته تو! در و شکوندی! نترس عوضش میکنی جناب شاهرخ خان! _باز چیشده چرا این شکلی شدی تو؟! دستت چیشده! چیزی نیس ! سرم زدم.. از صندلیش بلند شد اومد طرفم ! سرم و بوسید ک دور شدم ازش _تو همه چیزمی میدونی اگ چیزیت میشد من.... تو....تو هیچییتتت نمیشد ! از این مطمعنم! ببین اگه فک میکنی میتونی از این ب بعد با امیر تهدیدم کنی کور خوندی! تا الان کور بودم یا خودم و زده بودم ب کوری که ندیدم زندگیمو! اما از الان دیگه چشمام بازه ! دست از پا خطا نکن!رفتم بیرون و با ترس خودم و قوی نگه داشتم!

#شاهرخ

سریع فرصت و از دست ندادم و گوشیش و از کیفش در اوردم رفتم پی وی امیر! براش تایپ کردم (امیر نجاتم بده! توروخدا نجاتم بده من میترسم ! ) حدس میزدم ک بدونه ماراله! با یه پوزخند عادی گوشی و عین روز اولش گذاشتم سر جاش و نشستم رو صندلیم که در با تشر باز شد و با اخم نگام کرد کیفش و برداشت و رفت بیرون! خنده ای کردم بلاخره شروع شد فیلم! حالا بشین و تماشا کن امیر خان! داستان یه پسر پیک موتوری و از زندگیمون پاک میکنم!

#رهام

با استرس قهوه رو گذاشتم رو میز ک صدای ماشینش اومد! دریا هم همزمان باهام بلند شد منتظر اومدنش شدیم! اومد تو اما انگار عجله داشت! _اومدم برا خدافظی! الان وقت ندارم براتون توضیح بدم. بعدا میگم ، دریا دیگه داشت دیوونه میشد که رفت تو اشپزخونه و با سرعت رفتم سمت امیر +تو چته امیر؟! کجا میخوای بری! _رهام جان من زندگیم و میخوام بسازم از نو! کسی ک منو نمیخواد و چرا من بخوامش؟! گرفتم چی میگه و تصمیم و گذاشتم پای خودش. گونه مو بوسید و با یه دست تکون دادن سریع رفت بیرون! صدای دریا باعث شد نرم دنبال امیر . _رهام مارال من مجبور شده! باور کن حس میکنم. +بخدا همه گیجیم! اما واقعا حس میکنم حق با تو باشه... تا خواستم کلمه ای حرف بزنم صدای افتادن یه چیزی اومد! _رهام! چی بود؟؟؟!!!! +ا.......امیییییییییییررررررررر!

_____________

تقدیمتون!

​​​​​​​بنظرتون امیر چش شد؟!

 

سلاممم

دخترا عذر میخوام سایت بلاگفا خراب شده بود و نتونستم پارت و بزارم!

.

فردا ساعت ۱۰ شب میزارم...

خلاصه پارت ۵۶

#امیر

تصمیمم و گرفتم رهام! میخوام قانونای جدیدی درست کنم برای زندگیم میخوام دوباره و خوشحال شروع ب زندگی کنم!

#رهام

امیر پرواز داشت رفت! دریا متعجب گفت _امیر کجا رفت چرا گذاشتی بره خواستم حرف بزنم که صدای افتادن گوشی رو زمین اومد...

#مارال

کلافه کیفم و پرت کردم رو مبل اتاقش _الان تو شرکتیم پس نمیشه داد بزنی عشق من! چقد از این لحنش بدم میاد! +خوب گوشاتو وا کن! اصلا دلم نمیخواد تهدیدم کنی و بلایی سر امیر بیاری گوشت و میبرم میزارم کف دستت! بعد با خالت مسخره گفتم +عشقم!!! سریع از اتاق رفتم بیرون تا نصفه رفتم اما حس کردم کیفم و جا گذاشتم...........!

ادامه دارد.....

____

خوب خوب! خلاصه این پارت زیادی هیجان داره البته خواستم نزارم اما دلم نیومد قسمتای هیجانی رو ننوشتم! شنبه شب راس ساعت ۷ شب اینجا باشید!

عاشقتونم

 

خیلییییی مهم توجه!

دخترا سلام! اول از همه ناراحتم ازتون که دیر ب دیر میاین نظر میدین! من با همه کارایی که دارم براتون مینویسم اونوقت شما ها دیر میاین! خواستم بگم هر موقع اومدین وب ب این نوشته توجه کنین! 

.

این رمان دو فصل هستش همونطور که قبلا گفتم ! 

فصل اول رو به اتمامه یعنی تا نهایت پارت ۷۰ پارت پایانی فصل یک خواهد بود! و فصل دوم از ادامه پارت ۷۰ شروع میشه تا پارت ۱۰۰! و به احتمال زیاد تا اول تابستون تموم میشه کلا این رمان ! اول تابستون هم رمان جدیدی شروع ب نوشتن میشه پس حالا حالا ها هستیم اینجا ! اطلاعات زیادی از رمان جدید نمیدم که فعلا ذهنتون رو کوری باشه! پارت ۵۵ گذاشته شده پس برید بخونید از دستش ندید 

خلاصه پارت ۵۶ امشب راس ساعت ۸ شب!

​​​​​​​عاشقتونم مثل همیشه بهار !

پارت ۵۵

#امیر

برقا روشن شده بود که حواسم رفت پی دست زدن جمع و یه لحظه حس کردم غیب شد! نکنه دوباره خواب یا حس بود؟!...به چهره در هم ریخته بابا خیره شدم! اونام انگار دیدن که غیب شد...مارال چرا فرار میکنی اخه! چرا نمیای با هم باشیم با هم بسازیم از نو؟! چرا چراااااا....وانمود کردم که چیزی نفهمیدم که خاله اومد سمتم _امیر تو هم دیدی؟! ینی چی؟! کم کم داشتم احساس میکردم واقعی بود اون لحظه! یعنی واقعا اومد با من رقصید؟!....رهام کنارم وایساد و با لکنت رو ب خاله گفت _اممم....مریم خانم راستش....هیچی....یعنی....فک نمیکنم....فک نمیکنم اون اومده باشه! نسبتا عصبی گفتم +یعنی چی اون؟! منظورتون از اون کیه؟! منتظر بودم بگن مارال ! بگین دیگه توروخدا بگین واقعا باهاش رقصیدم! رهام خودش و جمع و جور نگه داشت _ببین امیر...خودتم خوب میدونی ما کیو میگیم! و همش خیالاته داداش! ذهنتو درگیرش نکن لطفا جو مهمونی و خوب نگه داریم یکم خسته ای میفهمم! سری تکون دادم +شما هام دیدینش اما انکار میکنین! بعد با ناراحتی از اونجا رفتم. اونقدر فکرم و مشغول کرده بود که حواسم نبود با ماشین برم و پیاده راه رفتم و مسیر خونه رو هم کلا نرفتم فقط راه میرفتم! راه رفتن ذهنمو ازاد میکرد...  مگه میشه...مگه میشه من حسش کردم! ایندفعه با رویا یا خواب و خیال خیلی فرق داشت...اوفففف! کلافه موهام و بهم ریختم و راه رفتنم و تند تر کردم....بارون شروع کرد به باریدن و اشکام جاری شدن...و فریاد میزدم ماراللللل....

#مارال

نفسم بزور در میومد! که آه گریه م در اومد اونقد که بی صدا گریه کردم....نفسم و با صدای اشکام قاطی ‌‌‌‌کردم! بارونم میبارید و کنترلم از دست رفت +امییییییییررررررررر!.....ای خدااااااااااااا چرااااا هق هقققققق چرا باهاش رقصیدم چرااااا چرا نتونستم خودم و نگه دارم اگه شاهرخ بفهمه چی ای خداااااا خستمممم از این دنیا که بهم نگا نمیکنه از آدماش از مبارزه کردن از  جنگیدن خسته ممممم .....ای خداااااا همیشه اشکام پیروز این جنگ میشن! هیچوقت پیروز نشدم هیچوقتتتت! دیگه خسته شدم از پیروز شدن! بخدا میدونم میدونم من بازندم مقابل دلم مقابل عشق امیر مقابل احساسی ک بهش دارم میدونم میدونم این عشق نیس! یه چیزی بالاتر از عشقه!... این مریضیه یه مریضیه بد! من مریضش شدم مریضضضض! دیگه منو با چی امتحان میکنی هاااا؟؟!!! دیگه خستم ب جون خودم! دیگه نمیکشم دیگه نمیتونم تحمل کنمممم! نمیخوام این همه سختیووووو نمیخواممممم! صدام اجازه نمی‌داد داد بزنم! گلوم ب درد اومد و ب سرفه کردن افتادم.! نفهمیدم چجوری تا خونه رسیدم !

صبح شده بود و با دست یکی رو موهام بیدار شدم ! با لبخند برگشتم فک کردم امیره... هه! بازم این شاهرخ ! همینو کم داشتیم... _صبح بخیر شیرینم! بی توجه پاشدم از رو تخت دستمو گرفت! _دیروز کجا بودی؟! میدونی وقتی برگشتی چ حالی داشتی؟ نگرانت شدم! +به تو هیچ ربطی نداره فهمیدیییییی هیچ ربطییییییی! زندگیمو نابود کردی دیگه ولممم کننننن! دستمو ول کرد و رفتم تو دستشویی دست و صورتم و شستم...! بلافاصله بعد تموم شدن کارم رفتن بالا تو اتاق آماده بشم! _کجا؟! +میخوام برم هوا بخورم اجازه هس؟! چشم غره ای رفت _من نمیخوام بهت سخت بگذره  اما.... +اما میگذره! بهم سخت میگذره حالا فهمیدی؟!... لباسام و پوشیدم و از کنارش رد شدم رفتم پایین! امیدوارم چیزی ک فنا تو اینستا گذاشتن شایعه نباشه! ایشالله که برا ناهار میره رستوران الین! تاکسی و گرفتم و آدرس و بهش دادم تا اونجا ! تا اونجا راهی نبود و سریع رسیدم و از ماشین پیاده شدم... دوباره قلبم تند تند زد! گوشیم زنگ خورد اوف دریا اوفففف +بله ! _مارال کجایی؟ +بیرون! ساکت شد... +یعنی...کافه! _مارال تو رفتی پیش امیر؟! تو چته؟! +دریا سوال نپرس دلم براش خیلی تنگ شده خیلی... گوشی و قط کردم و رفتم تو! تیکه به تیکه زمین اونجا ک پا میذاشتم انگار قلبم و فشار میدادم بیشتر از قبل! ... قسمت وی ای  پی بود معمولا! یه لحظه برگشتم و دیدمش!....وای ! اب دهنم و قورت دادم و دستام ب لرزش افتاد...! کنار یه درخت تزیین شده وایسادم و دیدم با لبخند مصنوعیش موقع عکس با طرفدارا عکس میگرفت! یکی یکی میومدن و میرفتن! دلم میخواست همشون و خفه کنم! حتی نمیخواستم کنارش وایسن! دوباره گریه هام شروع شد...! دوباره مث قبل دیوونه شدم! تیغ و از تو کیفم در اوردم ! برا همین اومده بودم اینجا...پیشش خودم و بکشم تموم شه همه چی! گرفتم رو رگ دستم که گارسون وقتی داشت رد میشد سینی خورد به تیغ و دستم در رفت خورد به شکمم! خون شکمم سرازیر شد و اصلا تمومی نداشت! رفتم یه گوشه که چن تا زن مسن منو دیدن و اومدن دستام و گرفتن! +سسس!توروخدا! توروخدا ساکت شین! گریه هام نمیزاشت حرفم و با صدای بلند بگم! خواهش میکنم خانم! توروخدا ساکت شین! تعجب میکردن از حرفام ک یهو سست شدم افتادم کف زمین! دستام پر از خون بود و درد شکمم داشت ازارم میداد! اه های اروم میکشیدم اما واقعا داشتم از درد میمردم!... سعی داشتن ب امبولانس زنگ بزنن! امیر م ی چیزایی میشنید ک روش و کرد طرف من و خوشبختانه اونجا شلوغ بود و نمیشد که منو ببینه! اونم تلاش نکرد که بفهمه من کیم ! مسعود و دو تا بادیگارد سریع دستای امیر و گرفتن و خواستن از اونجا ببرنش بیرون! هدفشون این بود که امیر تو دردسر نیوفته ! با دردی ک داشتم میمردم بخاطرش با تمام صدایی ک مونده بود برام لب زدم +ا....امیر!... وایساد! وای خدایا وایساد! .... مسعود با تعجب میکشوندش سمت در اما امیر تکون نمیخورد! بیا بریم مسعود و میشنیدم حقم داشت! که امیر گفت _وایسا امبولانس بیاد بعد بریم! مسعود م اعتراض میکرد _امیر چیشده چرا سعی داری بمونی؟! امیر هیچی نمی‌گفت! که صدای اومدن امبولانس اومد و منو بلند کردن ببرن تا اونجا !...امیر فهمید منو دارن میارن سمت در تا خواست برگرده طرفم مسعود روبروش وایساد _دیگه اومد امبولانس حالا بریم؟! امیرم ناراحت سری تکون داد...جلو تر از ما راه میرفتن و امیرو سریع سوار ماشین کردن و اون ماشین راه افتاد...

#دریا

عهههه امیر جواب بده دیگهههه! رهام کلافه گفت _چقد میگیریش جواب نمیده! +رهام باید بدونه مارال هنوز دوسش داره! _از کجا معلوم اینجوری ب تو نگفته باشه! +من خواهرم و میشناسم خدا کنه فقط نرفته باشه از اونجا !... _تو فک کردی اون شب ک رقصیدن با هم امیر خیال دیده بود؟! نخیر واقعا اومده بود مارال! اینجوری ب امیر گفتم ذهنش درگیر نشه! +رهام من حس میکنم مارال مجبوره این کارو کنه! _من دیگ گیج شدم واقعا نمیفهمم! ایشالله ک میاد اینجا خونه من خیلی میاد. یهو زنگ در ب صدا در اومد! _دیدی گفتم! رهام رفت در و باز کنه ک امیر کلافه اومد تو و کت نارنجیش و در اورد انداخت رو مبل! رفتم طرفش +امیر...امیر کجا بودی؟! _عه سلام دریا خوبی! کی اومدی +جواب منو بده تو ! _من....من رفتم الین چطور؟ +امیر....ا...امیر... دیدم آخماش رفت تو هم ! _دریا ؟!... بگو ! بگو دیگه سکته کردمممم +مارال...مارال اونجا بودددد! _من از این دروغاو خیالا زیاد دیدم دریا! +اونجا ندیدی یکی زخمی بشه یا طوریش بشه؟! یهو برگشت سمتم و نفس نفس زد!.... _خودش....خودش بود! حدس میزنم حدس میزدممممم! سریع رفت بیرون و صدای روشن شدن ماشینش اومد....

تقدیمتون!

خلاصه پارت ۵۵

#امیر

شوکه بودم! همه مارال و دیدن! خودمم با چشام دیدمش...رهام با حالت گیج اومد سمتم _داداش خیالاتی شدی توروخدا یکم عاقل باش! مارال اگه میخواست بیاد خیلی وقت پیش میومد!

#مارال

خدایا من چرا اینکارو کردم چرا باهاش رقصیدمممم چرااااااا .....کاش بتونه فراموشم کنه کاش بتونم فراموشش کنم! خدایا دیگه خسته شدم دیگه نمیتونم زندگی کنم با این وضع..... کاش قلب لعنتیم هر لحظه هواش و نکنه چون احمق میشم....اوففففف خدا کنه شاهرخ نفهمه!

#دریا

گریه میکردم ! امیر با استرس پشت سر هم کلمه چیشده رو تکرار میکرد!... +ا....م...امیر....امیر! +دریا حرف بزننننن! _مارال! مارال تو اون کافه بود! یهو قاطی کرد. با سرعت پاهاش و دنبال خودش کشوند تا کافه....

___________

​​​​​​​پارت عجیبی‌ست! از دستش ندید....

معممممممم

دخترا راس ساعت ۶ اینجا باشید امروز پارتههههه

!!!!

چرا کسی نمیاد دخترا؟!

.

پارت میخواین؟!!!!!!