پارت ۴۸

#امیر

چشمام و باز کردم دیدم تو اتاقم! تو خونه....بازم برگشتیم؟! مگه من بیرون نبودم! آخرین چیزی ک یادم میومد این بود که قرار بود با مارال حرف بزنم تلفنی! اما الان ن اثری از اون هست ن گوشی! چ اتفاقی برام افتاده! گیج بودم ک سر درد شدیدی گرفتم و سه دیقه دستم و محکم رو سرم گرفتم شاید یکم بهتر شه. رهام اومد بالا تو اتاق و داغون نگام کرد! اما بخاطر من میخندید! اعصابم ریخت ب هم+بسه دیگه لعنتیییی خوب ناراحتی بگو ناراحتمممم نشون بدههههههه چرا میخندیییییی هق هققققق چرا با خندت داغونم میکنییییی ب نفس نفس افتادم و شروع کردم ب گریه کردن! ناخودآگاه اونم گریه ش گرفت و محکم منو بغل کرد! مقاومت کردم تو بغلش اما محکم منو گرفته بود! بلاخره جدا شدم و یکی یکی مجسمه ها و شکستنی های اتاق و پخش زمین کردم! +بگو دیگ لعنتیییی الان مارال کووووو! مگه قرار نبود من باهاش حرف بزنمممم پس کوووووووو! جلوم و گرفت ک با یکی از شیشه ها بی احتیاط دستم و بریدم.  هیچی نمی‌گفت و فقط با عجله از کشوی کمدم چسب زخم آورد تا پانسمانش کنه! _انقد تکون نخور عزیزم بزار من اینو پانسمانش کنم! اروم تر گفنم+دلمو چی؟!  این بار داد زدم+اونم میتوونیییییی؟؟؟!!! اونم میتونی پانسمان کنییی؟؟؟!! فقط کارش و میکرد ک دوباره گفتم+معلومه ک نمیتونی ! چون نمیدونی این تو چی میگذره! نمیدونی چقد برای دیدنش دیوونگی ب جون خریدم! نمیدونییییی نمیفهمییییی! انقد محکم منو گرفت و سعی ب اروم کردنم داشت ک بلاخره موفق شد و نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و چیزی ندیدم!

#مارال 

نور خورشید بیدار شدنم و ثابت میکرد و با خوردن یه لیوان چایی سریع از اتاق زدم بیرون! بین راه گوشیم و روشن کردم اوه اوه! ۳۳ بار دریا زنگ زده! بازم جوابش و نمیدادم! دیگ از همه چی خسته بودم....از همه کس.... فقط امیر و میدیدم! اونی ک هنوز زنگ نزده!...تصمیم گرفتم ب رهام زنگ بزنم دیشب ک زنگ زده بود شمارش ذخیره مونده بود . بعد چن تا بوق اروم جواب داد_بله؟! +سلام... یکم سکوت کرد...طولانی تر شد! _مارال! خودتی؟! باورم نمیشه...خدایا شکرت! بلاخره کابوس تموم شد! +الان حالش خوبه من باهاش حرف بزنم؟  _خوابه ! اما...+ولش کن! بیدارش نکنی یوقت! بزار راحت بخوابه! _مارال همش بهونه تو میگیره بخدا نمیتونم کنترلش کنم! بغض تو گلوم موند!...اونم مث من....فکرشم نمیکردم ی روزی انقد عاشقم بشه و اینجوری ترکش کنم!...خاک بر سر من! +رهام من ی تصمیمی گرفتم! ی کار پیدا میکنم... میرم سر کار! _تو دیوونه شدی؟ چ کاری؟! +ی کاری ک توش موفق میشم! از امیر چیزی شد بهم بگو ازطرفی گونه شو ببوس!

_الو مارال.... قط کردم و بدون توجه ب حرفایی ک زدم مسمم از اونجا رفتم دنبال کار! اول از روزنامه و بعدم کلی مجله خوندم تا بلاخره ی کار مناسب پیدا کردم! منشی ی شرکت خیلی بزرگ! عکساش و تو مجله دیدم خیلی خوشم اومد و حتما جای مناسبیه! ادرس و با خودم حفظ کردم و با گرفتن ی تاکسی رسیدم ب اون شرکت! واوووو چقد بزرگ و شیکه! خدا میدونه چند میلیارد پول این شرکت و حقوق این منشیا و کارمنداس! رئیس اینجا خیلی خوش شانسه! با گیجی رفتم تو و با دیدن اینهمه کارمند گیج شدم و سر جام وایسادم دور و برم و نگاه کردم! همونجوری ک محو بودم ک مرد و دیدم ک چن نفری از پشت دنبالش میکردن و اون ب تک تکشون دستور میداد! شاید اینه رئيس! ی مرد همسن رهام! اما امید ندادم ک خودش باشه! بازم دور و برم و با دقت بیشتری نگا کردم ک اون مرد اومد سمتم و خیلی محترم پرسید _کی شما رو استخدام کرده؟! باز اون ژاله بی دست و پا؟! گیج شدم! +ببخشید؟!  _ژاله دست راست منه! باز ها بهش گفتم بدون اجازه من کسی و استخدام نکنه! این چی داره میگه؟! +ن باور کنین سوتفاهم شده من.... نزاشت حرفم و بزنم و با عصبانیت رفت سمت ژاله!....

#امیر

هنوز سر درد تو سرم بود و پنجره اتاق باز بود و چن ساعتی میشد بهش خیره موندم! شاید آسمون تورو ب من برگردونه! هعهعییییی!...نگاهم ب گوشیم افتاد ک زنگ میخورد ! بابا...اوفففع ایندفعه تصمیمم و عملی نکردم و جواب دادم +بله بابا؟ _سلام پسرم خوبی؟! مسافرت خوش میگذره؟! +مسافرت؟ کدوم مسافرت؟! _وا پسرم ازمیر دیگ! رهام جان گفت تو رو یه مدت خیلی طولانی میبره اونجا ک هم حال و هوای عوض شه هم کار پیدا کنی! ای وای...خراب کردم نقشه رو! +ع...اره اره!...خوبین شما ها؟ _ما خوبیم پسرم کار پیدا کردی تو این سه سال؟! +امممم...کار....راستش...بله....بله! ی کار خوبه! اما زود برمیگردم تهران! _خوبه پسرم چون ما خیلی دلمون برات تنگ شده! +منم همینطور بابا جون سلام برسون فعلا! قط کردم!...ای خداااا من تهرانم و اونا فک میکنن رفتم سفر برای کار! اخه این چه زندگیه؟! مارو داری با چی امتحان میکنی!....

_______________

​​​​​​​تقدیم نگاهتون!

خلاصه پ ۴۸

#امیر

مثه اینکه باید برگردم و تو اون ۳ سال زندگی کنم! اما ایندفه نمیشد چون نفسش و حس میکردم و از این نفس زندگی میکردم! 

#مارال

تلفن خراب شده بود عههه همه چی دست ب دست میدادن من امیر و نبینم! کلافه گوشیم و نگاه کردم ۳۳ بار دریا زنگ زده بود! اوه اوه! اما هنوزم چیزی نمیگفتم...جوابش و  ندادم اما منتظر تماس امیر بودم! اما نیست...! 

#رهام

گوشی و جواب دادم +مارال خودتی؟! وای باورم نمیشه! امیر خونه نیست وگرنه گوشی و میدادم بهش! خدایا شکرت کابوس تموم شد!...چی داری میگی تو دیوونه شدی؟! کدوم کار؟! واضح حرف بزن ببینم .....

___________

بنظرتون دریا مارال و پیدا میکنه؟!

!!!

بچه ها چرا کسی نظر نمیده؟!

.

پارت میخواین دیگه؟!

پارت ۴۷

# مارال

چشمام و باز کردم تو بیمارستان بودم! دومین باری بود که بیمارستان و میدیدم. یکم که دور برم و نگاه کردم فهمیدم اونجا جای قبلیم نیست! احساس کردم ی چیزی گم کردم! اره....من امیر و گم کرده بودم! امیر کجاست؟! چقدر باید دنبالش بگردم تا پیدا شه؟! امیررررر.... صدام بالا رفت که پرستارا ظاهرا دریا رو صدا زدن و اون اومد سمتم که ارومم کنه! _عزیزم بخدا دست من نبود از خدامه امیر و ببینی ! بخدا دکتر گفت باید انتقال پیدا کنی اینجا! اشکام و پس زدم و با بغضم لب زدم خیلی خوب....خیلی خوب! گوشیتو بده من بهش زنگ میزنم بیاد اینجا! همونجوری که حرف میزدم گفت_خودم زنگ میزنم بهش تو اذیت نشو! من الان دارم اذیت مبشم میفهمیی بدون اون نمیتونم نفس بکشم دریاااا چرا متوجه نیستیییی نمیتونم هوا بگیرم نمیتونم نمیتونم نمیتووونمممم بیمارستان و گذاشته بود م رو سرم و پرستارا سعی داشتن ارومم کنن! بلاخره یه مسکن بهم زدن و تو حالت خواب و بیداری اروم بودم! اما یه صداهایی میومد! صدای امیر....! نکنه اومده؟! با خوشحالی چشمام و باز کردم و خودکار برگشتم سمتش! لبخند میزد و صد بار دیوونه تر از دیروز! وای خدایا چی افریدی؟!، من دیوانه وار عاشق بندت شدم! اونو بهم عطا کن ازت خواهش میکنم...! با چشمای بادومیش زول زده بود تو چشمای پر از اشکم! اومد جلو تر و اشکام و پس زد! خیلی بچه گونه گفت_گریه نکن قلب امیر!....من اینجام! بغضم شدت گرفت+اگه نباشی!.... _من هستم همیشه! و خواهم بود...! دستم و گرفت و همراهش راه افتادم! بدون حرفی منو تا یه جایی میبرد! اما کجا؟! سعی کردم سکوت کنم و لذت ببرم از کنارش بودن! سر جاش وایساد و یه نگاه با لبخند کج بهم انداخت! لبخند تلخی زدم که دستاش و دور صورتم قاب کرد و منو بوسید! بهترین لحظه عمرم! قشنگترینش بود...! لباش و از لبم دور کرد و خندید! از گرمای شدید داشتم میمردم که با شتاب از رو تخت پریدم...نه نه نه! خواب بود...! یعنی چی اخههه کجایی امیر کجایی دور سرت بگردم! دریا اومد تو اتاق و گوشی و گرفت سمتم _بیا امیر پشت خطه! خوشحال شدم! با شتاب گوشی و ازش گرفتم و ب لکنت افتادم! بعد ۳ سال....تموم شد این کابوس! لب زدم +سلام! نفهمیدم چیشد که گوشی قطع شد و صدای داد رهام به گوشم میخورد که داشت امیر و میگرفت! چی چیشد! رهام گوشی و گرفت و باهام حرف زد! صداش خوب نبود! نفس نفس! +رهام...رهام امیر! _حالش بد شد مارال میبرمش خونه! ناراحت شدم اما ب رو نمیووردم! +باشه باشه! عین چشمات ازش مراقبت میکنی رهام ! جون من دستت امانت! _از جونت عین جفت چشمام مواظبت میکنم! تلفن و قط کردم و لباسام و عوض کردم! _چیکار میکنی! +حوصله اینجا رو ندارم! برمیگردم خونه ! سعی کرد باهام کل کل نکنه و یه جوری دکتر و راضی کرد امشب مرخص بشم! اونم موافقت کرد و با گرفتن یه تاکسی راه افتادیم سمت خونه!  تو تاکسی یه آهنگ قشنگ پخش میشد که اشک آدم و در میوورد! 

میزنه بارون رفتی رو شیشه! این دل ساده تنگ تو میشه! 

هوای چشمام رفتی که ابری شه!

شبایی که از خاطره سیره!

اسمت و رو قلبم مینویسم!

رفتی از این شهر جای تو خالی شه!

باور کن دلتنگ شدنم درده! کی فکرشو میکرد قلب تو از من برگرده!

یکی بعد تو انگار نیمه قلبش و گم کرده! گم کرده!....(تکرار) ناصر پورکرم_دل عاشق

' حتما اهنگهای بین رمان رو دانلود کنید پشیمون نمیشین '

موزیک تموم شد و ظاهرا رسیده بودیم! از افکارم فرار کردم و پیاده شدم که دریا همونجوری که داشت کرایه رو حساب میکرد ی فکری ب سرم زد! من باید برم! باید برم پیش امیر....باید ببینمش! دلم ب تپش افتاد و از هول اینکه دریا نبینه منو از یه کوچه باریک و تنگ فرار کردم و دیگه هم برنگشتم!.....هوا خیلی تاریک بود و خیلی خسته بودم! ساعت حدودا ۳ صبح و نمایشگر بود و هنوزم راه میرفتم! یه مسافر خونه بین راه ب چشمم خورد و از خستگی رفتم داخل که امشب و استراحت کنم! از اینجا هم ب امیر زنگ میزنم! اره فکر خوبیه...! یه اقای مسن با موهای سفید پشت میز بود و بعد سلام هر دومون ازش اجازه خواستم تا ب یکی زنگ بزنم اونم اجاره داد! شماره رهام و با دستای لرزونم گرفتم ! اونقد هول بودم شماره رو سه دور خوندم ی جاشو اشتباه ننوشته باشم! بلاخره درست شد که بعد چن تا بوق جواب نداد! کلافه شدم و زنگ و گذاشتم برای صبح! از اون مرد تشکر کردم و بعد گرفتم یه اتاق و بارونیم و از تنم در اوردم و پنجره اتاق و باز کردم! هوا کم کم سرد میشد اما بعدش گرم! اخرای پاییز بود و اولای زمستون! و این خبر تولد امیر و بهم یاداوری میکرد! حتما کنسرت میزارن!...نشستم حساب کردم تا تولدش یه هفته بیشتر نمونده بود...! حتما باید ببینمش!....خدایا خودت کمکم کن! دراز کشیدم رو تخت و بعد سنگین شدن چشمام متوجه چیزی نشدم!

___________________

تقدیمتون!

ببخشید واقعا عذر میخوام بابت تاخیر! کار زیاد دارم و رو یه رمان جدید دارم کار میکنم که ایشالله خبرای خوبی میرسه!

پارتای جدید اوای ملورین رو هم همین الان و بعدی رو  فردا میزارم! 

بازم عذر میخوام!

خلاصه پارت ۴۷

#مارال: امیر....مگه نگفتی میبرمت پیشش؟! پس کووووو....کجاست!

#امیر: یخ زده بودم! انگاری لرز داشتم...رهام حدس زد که دارم سرما میخورم و رو کولش منو کشید و تا خونه برد!

#دریا : مارال خیلی بیقراری میکرد! عزیزم بخدا گفتن باید بری ی بيمارستان دیگ! بخدا امیر تا اون بیمارستان قبلی اومد ما دو دیقه قبلش رفته بودیم اما یه کاری میکنم ببینیش قول میدم!

پارت ۴۶

# امیر

پس چرا نیومد؟! نکنه پروازش کنسل شده؟! شایدم چشم دیدن منو نداشته! هه...همینجوری که پیاده میرفتم سمت خونه رهام ب مارالم فکر میکردم...اون الان دست یکی دیگه تو دستشه! مطمعنم ب من عک نمیکنه حتی زحمت فک کردنم نمیده! اونوقت من بخاطرش دارم خودم و میکشم...احساس میکنم کم کم باید باور کنم مارال رفته و دیگه برنمیگرده! اما ته دلم یه کم امید داشتم! رسیدم خونه و صدای رهام رفت بالا که چرا ب من دروغ گفتی و دوباره شروع شد! بی حوصله جواب دادم+جای خاصی نرفتم! با پوزخند گفت_هه! از کی تا حالا فرودگاه جای خاصی نیست؟! خشکم زد! این از کجا فهمیده. نکنه....نکنه اونا منو دیدن تو فرودگاه و ب رهام خبر دادن؟! ای وای....چرا انقد کورم من! چطور ندیدمش اخه؟!...+اره رفتم! میخواستم با مارال حرف بزنم! _باید میزنی! دیگ جلوت و نمیگیرم  +یعنی چی؟! _یعنی همین امشب مارال میاد اینجا تو هم میتونی ببینیش! +راس میگی؟! باورم نمیشه...خودش گفت میاد؟! _نه نمیدونه قراره تورو ببینه فقط ب یه بهانه میاد اینجا. دل تو دلم نبود! داشتم دل دل میزدم برای دیدنش!...خدایا شکرت...شکر! میدونستم بلاخره صدام و می شنوی! هول شده بودم دست و پام و گم کرده بودم! اوففف تا شب خیلیه! 

#مارال

​​​​​​​با تمام خستگیم چمدونم و خالی کردم و خود به خود دراز شدم رو تخت! دریا عین بختک اومد بالا سرم وایساد جوری که سکته کردم! +دیوونه! کم مونده بود سکته کنما! خوب عین ادم بگو کارت دارم... _اولا دیوونه خودتی! دوما چرا دراز کشیدی؟ پاشو دیره شب مریم جون دعوتمون کرده واسه شام! از جا پریدم! +مریم جون؟! _نه اون مریم عزیزم...دوست خودم و میگم. دوباره آشفته شدم و گفتم+من نمیام خودت برو! _یعنی چی اصل موضوع تویی الان! +یعنی چی من؟! _خوب....خوب منو دیده تو رو ندیده! ای بابا چقد سوال می پرسی! پاشو بجا سوال کردن. +دریا ! چه دلیلی داره دوستت برای دیدن من شام درست کنه و تدارک ببینه؟! خشکش زد! +دروغ نگو بهم! بگو ببینم چی شده! من و کجا میخوای ببری... _پیش امیر! اونجا بود که از جا پریدم و قلبم شروع کرد ب تپیدن! پاهام بی حس و دستام عرق سرد میکرد! اب دهنم و قورت دادم +چی میگی؟! چی میگی تو؟! _راست میگم...با رهام هماهنگ کردیم شما رو ی جا بزاریم که همو ببینین! میدونم چقد دلتنگشی! دیدمت تو فرودگاه چجوری میخواستی بری سمتش و بغلش کنی! سرم و گرفته بودم پایین! پس دریا از همه چی خبر داره!... دلم و زدم ب دریا و خسته شدم از دروغ گفتن! +اره....میخوام ببینمش! دلم داره براش پر میزنه...کی میریم! _یکی دو ساعت دیگه! باشه ای گفتم و واسه رسیدن ب امیر داشتم دیوونه میشدم! چیزی تا شب نمونده بود و اون دو ساعتم با بدبختی گذشت...تو اتاق آماده بودم داشتم از اینه ب خودم نگاه میکردم... سه سال پیش همینجوری جلو اینه وایساده بودم و میخواستم برم کنسرت ک اون اتفافا افتاد ! چقد زود گذشت...صدای دریا ک خبر رسیدن ماشین و میداد ب گوشم خورد و گیج از اتاق زدم بیرون! همونجوری که داشتم میرفتم سمت ماشین یهو چهره امیر اومد جلوی چشمام و از بی حسی و دیوونگی چشمام سیاه شد!...خیلی نگذشت که یه نور سفید خیلی زیاد باعث باز شدن چشمام شد! اول نفهمیدم اما بعد ک دور و بدم و خوب نگاه کردم فهمیدم بیمارستانم! نکنه...نکنه اون امیری که دیدم واقعی بوده! وای....خدایا خودت کمکم کن! 

#امیر

اتاق و قدم رو میرفتم و از پله ها میومدم پایین! اوففف نه! رهامم بی خبر منتظر بود! پس چرا نیومد؟ +رهام! _جانم +من میگم اتفاقی براش افتاده! بخدا حس میکنم...وگرن دریا عادت نداشت بد قول بشه یا دیر کنه! _منم تو همین موندم! +ی بار دیگ زنگ بزن من دلم شور میزنه بخدا ! سری تکون داد و دوباره دریا رو گرفت... _جواب داد ....سریع از پله ها اومدم پایین و منتظر حرفاشون شدم..._تو دریا جان! چرا گریه میکنی عزیزم؟! شما کجایین چرا نیومدین! چی؟؟؟!!! چی داری میگی مگه میشه؟ از اینور ب بازوش میزدم ک ب منم بگه چیشده اما تمرکزش رو تلفن بود! اوففف! _دریا....باشه! باشه ادرس اونجا رو بفرست! میایم! باشه تو گریه نکن عزیزم....خوب میشه! با این حرف اخر کم مونده بود بمیرم...مگه چیزیش شده! تلفن و قط کرد ک افتادم ب جونش! +رهام چیشد! مارال چیزیش شده؟! _خودمم نمیدونم فقط بریم بیمارستان! بغضم گرفته بود و خیلی داشت سعی میکرد نترکه اما نمی شد! انقد گیج مارال بودم نفهمیدم چجوری و کی ب بیمارستان رسیدیم! فقط یادمه با قدمام خودم و رسوندم ب پذیرش که رهام دستم گرفت و در گوشم گفت_ارامشت و حفظ کن! چیزی نشده قربونت برم! تموم شد دیگ رسیدی بهش...ب چیزی ک این همه مدت منتظرش بودی! فقط یه در بین شما فاصله ست! با ارامش وایسا تا من سوال کنم! باورم نمی شد...بلاخره بعد سه سال...! قدمام و سمت اتاقا برداشتم ک رهام باز نگهم داشت ابرو ریزی نکنم! پا ب پاش منتظر حرف منشی شدم ک اتاق و نشونمون بده! بعد از چن تا سوال رهام منشی لیستش نگاه کرد و گفت_ متاسفانه نیستن! با یه خانم دیگه منتقل شدن ب یه بیمارستان دیگه! +چی! مگه میشه؟! مگه میشه اصن! چرا همه چی دست ب دست هم میدن تا ما همو نبینیم؟! چرا اخهههه چرااااا؟؟!!! رهام بزور منو از بیمارستان برد بیرون و یه گوشه نگهم داشت و محکم بغلم کرد و بازوم و بوسید! همونجوری ک تو بغلش بودم زار زدم+رهام مگه من چیکار کردم ک نمیتونم ی ثانیه مارال و ببینم؟! مگه من چیکار کردم! مگه من.....مگه من....ب لکنت افتادم و بعد چند دقیقه که رهام یکم تونست ارومم کنه زنگ زد ب دریا ک خاموش بود! اونم کلافه شده بود...! +رهام پاشو میریم تک تک بیمارستانای این شهر و زیر و رو میکنیم! من تا پیداش نکنم یه جا نمیشینم! _بچه نشو امیر! باید ب دریا زنگ بزنم اون بگه کجا بیاین ن که بریم همرو بگردیم میدونی چند تا بیمارستان هست تو این شهر! +من نمیدونم من باید برم! _کی تو رو مجبور میکنه هااااااا؟؟؟!!!! کییییییی؟! داد زدم +دلم!....این دل لاکر دار!.....بلند تر داد زدم +ایییین دل لاکرررررر دارررررر! که از گریه رو زانو هام نشستم و رهام  دوباره بغلم کرد...

___________

تقدیم نگاهتون 

​​​​​​​دلم واسه امیر سوخت!

 

مهم!!...

امروز  پارت داریم!

.

راس ساعت ۱۰ اینجا باشید!...

خلاصه پارت ۴۶

#مارال

چی؟! من دارم میرم پیش امیر؟! وای خدایا...واقعیت داره؟! الان سکته میکنم بخدا...دریا داشت آماده میشد منم فرصت و از دست ندادم چون دلم بیشتر از همیشه بی تابش بود!

#امیر

الان....الان کجاست؟!.... _اون پشته! تو اون اتاق!.... پاهام شروع ب لرزش کرد! بعد ۳ سال...وای خدایا بلاخره تموم شد کابوس!خدایا شکرت...با اشتیاق ب در اتاق رسیدم و سریع بازش کردم!...

____________________

اوه اوه داره عجیب میشه😉

پارت ۴۵

#مارال

رسیده بودیم فرودگاه و دریا اونور منتظر گرفتن ساک و چیزا بود منم کنار وایساده بودم و عکس امیر و نگاه میکردم! فکرشو بکن...الان اینجا باشه! ببینمش...بعد ۳ سال دوری و دلتنگی!یه جورایی از خودم شرمنده بودم اما...اما فکرشو ک میکنم میبینم شاید زندگی امیر بهتر شده! شاید از بدبختی ک من براش درست کرده بودم خلاص شده! شاید همه چی فرق کرده...شاید عاقل تر از قبل شده! شاید...شاید الان دست یکی دیگه تو دستشه و به من اصلا فکرم نمیکنه! هه! اصلا برام مهم نیست که یکی دیگه رو دوست داشته باشه! فقط بخنده از ته دل! همین یه دنیا برام می ارزه! راستش...میگفتم دیگه عاشقش نیستم میگم که نیستم...اما هیچکی خبر نداره که هر ثانیه با اون جوونه های قلبم در میاد و تازه تر میشه! با صدای اون...با لبخند اون...حیف! حیف که نمیتونم به گذشته برگردم و اشتباهاتمو جبران کنم! حیف که پام سمت خونه امیر نمیره که برم و یه دل سیر  باهاش حرف بزنم! بگم چقد عاشقتم و از عشقی که تو دلم ساختی ذره ای کم نشده!...شاید خونش عوض شده! الان همه چی عوض شده! اما من همونم! همون دخترک عاشق و دیوونه که هنوزم دنبال راهی برای اثبات عشقش به معشوقشه! اما خیلی دیره...مثل اینکه فقط باید تو دلم اینارو بگم و امیر هیچوقت برای من تکرار نمیشه! هیچوقت....! صدای دریا منو به خودم آورد و ظاهرا چمدونارو تحویل گرفته بود و راه افتادیم سمت در خروجی که تاکسی بگیریم بریم خونه دریا. بین راه پام گرفت و مجبور شدم کنار در وایسم که دریا بره و ماشین بگیره. تمرکزم رو پام بود و محکم گرفته بودمش که سرم و گرفتم بالا و با چیزی که میدیدم سطل آب یخی که روی سرم ریخته میشد و حس میکردم! من چی دارم میبینم؟! ها؟! یعنی انقد زود؟! خدای من....خدایا...این....این امیره؟! این همون امیره؟! حتمادارم خواب میبینم! اندازه ۳ سال بهش زول زده بودم و دلم نمیخواست تموم بشه! ۳ سال دوری! ۳ سال گریه! ۳ سال دلتنگی! هنوزم همون امیر بود! همون رفتارا! اما دلش چی؟! دلشم همون بود؟!...سرنوشت جوری منو صدا زده بود که باید از دور بهش زول میزدم و حسرت میخوردم و اون بی خبر از من! چقد سخته! اما مرتب شده بود...حسابی بهش خوش گذشته حتما! دیگه باید قبول کنی که تو براش مردی و تموم شدی! این یه حقیقته ! یه حقیقت تلخ! که منو مجبور به زندگی میکنه...! دلم میخواست برم سمتش و محکم بغلش کنم اما پاهام اجازه نمیداد! بعد ۳ سال اون شاید ازم متنفر شده...اونوقت من برم ....ای خدا چی دارم میگم؟!...نه پای رفتن داشتم نه عشق موندن! بین یه دوراهی سخت و دردناک به اسم بغض گیر افتاده بودم! ای کاش سرش و برگردونه و بگه مارال...تا یه دل نه صد دل براش بمیرم! اما نمیگه...نمیگه! چشماش همه جا میرفت انگار دنبال یکی میگشت! هه! حتما دنبال عشقش میگرده شایدم اشنا! نمیدونم اما هر کی که هست من نیستم! اینو مطمعنم!...کم کم داشت گریه میگرفت که دریا رسید و بهم اشاره داد که ماشین گرفته منم اشکام و پاک کردم و دنبالش راه افتادم و با حسرت آخرین نگاه و به مرد زندگیم، مرد قلبم انداختم و از فرودگاه زدم بیرون! دریا عجیب نگاهم میکرد و حدس میزدم شک کرده ! اما تا تونستم خودم و طبیعی نشون میدادم....

#رهام

خیلی عجیبه! یاشار حتی روحش از امیر خبر دار نیست اونوقت امیر....نکنه...نکنه منو پیچونده! وای نه! میترسیدم...میترسیدم بعد ۳ سال دوباره برگردیم سر خونه اول! خدا نکنه...، یه نگاه ب صفحه گوشیم انداختم که دریا پیام داده بود! _رهام امیر کجاست؟! تو جواب واسش نوشتم +نمیدونم مگه تو میدونی؟! _وای رهام وای! تو پیامی که ظهر بهت دادم و ندیدی؟! +مگه پیام داده بودی؟! _ای وای...پس بگو! +دریا درست حرف بزن ببینم! امیر بو برده؟! _امیر الان تو فرودگاه بود! فهمیده مارال امروز برگشته ایران!... چشمام چهار تا شد...! +امیر که مارال و ندید! _نه خداروشکر! اما مارال چرا....با بغض نگاهش میکرد! دلم براش میسوزه رهام! میدونم هنوزم عاشقشه خودش و میزنه ب اون راه! +دریا فک میکنی من دوست دارم عذاب بکشن؟! اما اگه همو ببینن فک میکنی همه چی خوب میشه؟! نه عزیزم! دوباره عذاب میاد سمت امیر و همه چی بدتر میشه! _امیر هنوزم دوسش داره رهام! +اگه هنوزم امیر بهش فک میکنه من حرفی ندارم! همین امشب به یه بهونه مارال و بکشون خونه من! امیرم اینجاست! اینجوری همو میبینن همه چی تموم میشه! من فقط نگران امیرم! _باشه پس من ب مارال یه جوری میگم تا شب! +باشه عزیزم! مواظب خودت و مارال باش دوست دارم! _منم همینطور... تو هم ب امیر بگو ! +باشه تو نگران نباش فعلا!

.......................

پارت ۴۵ تقدیم نگاه زیباتون

خیلی دوستون دارم واقعا !