پارت ۴۸
#امیر
چشمام و باز کردم دیدم تو اتاقم! تو خونه....بازم برگشتیم؟! مگه من بیرون نبودم! آخرین چیزی ک یادم میومد این بود که قرار بود با مارال حرف بزنم تلفنی! اما الان ن اثری از اون هست ن گوشی! چ اتفاقی برام افتاده! گیج بودم ک سر درد شدیدی گرفتم و سه دیقه دستم و محکم رو سرم گرفتم شاید یکم بهتر شه. رهام اومد بالا تو اتاق و داغون نگام کرد! اما بخاطر من میخندید! اعصابم ریخت ب هم+بسه دیگه لعنتیییی خوب ناراحتی بگو ناراحتمممم نشون بدههههههه چرا میخندیییییی هق هققققق چرا با خندت داغونم میکنییییی ب نفس نفس افتادم و شروع کردم ب گریه کردن! ناخودآگاه اونم گریه ش گرفت و محکم منو بغل کرد! مقاومت کردم تو بغلش اما محکم منو گرفته بود! بلاخره جدا شدم و یکی یکی مجسمه ها و شکستنی های اتاق و پخش زمین کردم! +بگو دیگ لعنتیییی الان مارال کووووو! مگه قرار نبود من باهاش حرف بزنمممم پس کوووووووو! جلوم و گرفت ک با یکی از شیشه ها بی احتیاط دستم و بریدم. هیچی نمیگفت و فقط با عجله از کشوی کمدم چسب زخم آورد تا پانسمانش کنه! _انقد تکون نخور عزیزم بزار من اینو پانسمانش کنم! اروم تر گفنم+دلمو چی؟! این بار داد زدم+اونم میتوونیییییی؟؟؟!!! اونم میتونی پانسمان کنییی؟؟؟!! فقط کارش و میکرد ک دوباره گفتم+معلومه ک نمیتونی ! چون نمیدونی این تو چی میگذره! نمیدونی چقد برای دیدنش دیوونگی ب جون خریدم! نمیدونییییی نمیفهمییییی! انقد محکم منو گرفت و سعی ب اروم کردنم داشت ک بلاخره موفق شد و نفهمیدم کی چشمام سنگین شد و چیزی ندیدم!
#مارال
نور خورشید بیدار شدنم و ثابت میکرد و با خوردن یه لیوان چایی سریع از اتاق زدم بیرون! بین راه گوشیم و روشن کردم اوه اوه! ۳۳ بار دریا زنگ زده! بازم جوابش و نمیدادم! دیگ از همه چی خسته بودم....از همه کس.... فقط امیر و میدیدم! اونی ک هنوز زنگ نزده!...تصمیم گرفتم ب رهام زنگ بزنم دیشب ک زنگ زده بود شمارش ذخیره مونده بود . بعد چن تا بوق اروم جواب داد_بله؟! +سلام... یکم سکوت کرد...طولانی تر شد! _مارال! خودتی؟! باورم نمیشه...خدایا شکرت! بلاخره کابوس تموم شد! +الان حالش خوبه من باهاش حرف بزنم؟ _خوابه ! اما...+ولش کن! بیدارش نکنی یوقت! بزار راحت بخوابه! _مارال همش بهونه تو میگیره بخدا نمیتونم کنترلش کنم! بغض تو گلوم موند!...اونم مث من....فکرشم نمیکردم ی روزی انقد عاشقم بشه و اینجوری ترکش کنم!...خاک بر سر من! +رهام من ی تصمیمی گرفتم! ی کار پیدا میکنم... میرم سر کار! _تو دیوونه شدی؟ چ کاری؟! +ی کاری ک توش موفق میشم! از امیر چیزی شد بهم بگو ازطرفی گونه شو ببوس!
_الو مارال.... قط کردم و بدون توجه ب حرفایی ک زدم مسمم از اونجا رفتم دنبال کار! اول از روزنامه و بعدم کلی مجله خوندم تا بلاخره ی کار مناسب پیدا کردم! منشی ی شرکت خیلی بزرگ! عکساش و تو مجله دیدم خیلی خوشم اومد و حتما جای مناسبیه! ادرس و با خودم حفظ کردم و با گرفتن ی تاکسی رسیدم ب اون شرکت! واوووو چقد بزرگ و شیکه! خدا میدونه چند میلیارد پول این شرکت و حقوق این منشیا و کارمنداس! رئیس اینجا خیلی خوش شانسه! با گیجی رفتم تو و با دیدن اینهمه کارمند گیج شدم و سر جام وایسادم دور و برم و نگاه کردم! همونجوری ک محو بودم ک مرد و دیدم ک چن نفری از پشت دنبالش میکردن و اون ب تک تکشون دستور میداد! شاید اینه رئيس! ی مرد همسن رهام! اما امید ندادم ک خودش باشه! بازم دور و برم و با دقت بیشتری نگا کردم ک اون مرد اومد سمتم و خیلی محترم پرسید _کی شما رو استخدام کرده؟! باز اون ژاله بی دست و پا؟! گیج شدم! +ببخشید؟! _ژاله دست راست منه! باز ها بهش گفتم بدون اجازه من کسی و استخدام نکنه! این چی داره میگه؟! +ن باور کنین سوتفاهم شده من.... نزاشت حرفم و بزنم و با عصبانیت رفت سمت ژاله!....
#امیر
هنوز سر درد تو سرم بود و پنجره اتاق باز بود و چن ساعتی میشد بهش خیره موندم! شاید آسمون تورو ب من برگردونه! هعهعییییی!...نگاهم ب گوشیم افتاد ک زنگ میخورد ! بابا...اوفففع ایندفعه تصمیمم و عملی نکردم و جواب دادم +بله بابا؟ _سلام پسرم خوبی؟! مسافرت خوش میگذره؟! +مسافرت؟ کدوم مسافرت؟! _وا پسرم ازمیر دیگ! رهام جان گفت تو رو یه مدت خیلی طولانی میبره اونجا ک هم حال و هوای عوض شه هم کار پیدا کنی! ای وای...خراب کردم نقشه رو! +ع...اره اره!...خوبین شما ها؟ _ما خوبیم پسرم کار پیدا کردی تو این سه سال؟! +امممم...کار....راستش...بله....بله! ی کار خوبه! اما زود برمیگردم تهران! _خوبه پسرم چون ما خیلی دلمون برات تنگ شده! +منم همینطور بابا جون سلام برسون فعلا! قط کردم!...ای خداااا من تهرانم و اونا فک میکنن رفتم سفر برای کار! اخه این چه زندگیه؟! مارو داری با چی امتحان میکنی!....
_______________
تقدیم نگاهتون!