خلاصه پارت ۵۵
#امیر
شوکه بودم! همه مارال و دیدن! خودمم با چشام دیدمش...رهام با حالت گیج اومد سمتم _داداش خیالاتی شدی توروخدا یکم عاقل باش! مارال اگه میخواست بیاد خیلی وقت پیش میومد!
#مارال
خدایا من چرا اینکارو کردم چرا باهاش رقصیدمممم چرااااااا .....کاش بتونه فراموشم کنه کاش بتونم فراموشش کنم! خدایا دیگه خسته شدم دیگه نمیتونم زندگی کنم با این وضع..... کاش قلب لعنتیم هر لحظه هواش و نکنه چون احمق میشم....اوففففف خدا کنه شاهرخ نفهمه!
#دریا
گریه میکردم ! امیر با استرس پشت سر هم کلمه چیشده رو تکرار میکرد!... +ا....م...امیر....امیر! +دریا حرف بزننننن! _مارال! مارال تو اون کافه بود! یهو قاطی کرد. با سرعت پاهاش و دنبال خودش کشوند تا کافه....
___________
پارت عجیبیست! از دستش ندید....
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰ ساعت 11:3 توسط بهار
|