خلاصه پ ۴۸
#امیر
مثه اینکه باید برگردم و تو اون ۳ سال زندگی کنم! اما ایندفه نمیشد چون نفسش و حس میکردم و از این نفس زندگی میکردم!
#مارال
تلفن خراب شده بود عههه همه چی دست ب دست میدادن من امیر و نبینم! کلافه گوشیم و نگاه کردم ۳۳ بار دریا زنگ زده بود! اوه اوه! اما هنوزم چیزی نمیگفتم...جوابش و ندادم اما منتظر تماس امیر بودم! اما نیست...!
#رهام
گوشی و جواب دادم +مارال خودتی؟! وای باورم نمیشه! امیر خونه نیست وگرنه گوشی و میدادم بهش! خدایا شکرت کابوس تموم شد!...چی داری میگی تو دیوونه شدی؟! کدوم کار؟! واضح حرف بزن ببینم .....
___________
بنظرتون دریا مارال و پیدا میکنه؟!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۹ ساعت 10:55 توسط بهار
|