#امیر

خیلی رو مخم بود! شیطونه میگه همین جا وسط خیابون پیادش کنم اما نمیشد! هی برام قیافه میگرفت و پاهاش و مینداخت رو پاهاش! اوففف برا من شلوار پاچه دار میپوشه با این روناش! دلم نمیخواست حتی از ماشین پیاده شه! خودمم دلیل این همه حساسیت مو نمیفهمیدم! اما بیشتر از لحظه ی قبل روش حساس میشدم! یکم سرشو تکون داد ک شالش از رو سرش افتاد و بادی ک از شیشه ماشین میومد موهاشو تو هوا میرقصوند ! احساس میکردم میخواد حرصم و در بیاره! اوففف!  یکم خودمو کنترل کردم اما دیگ نتونستم جلو خودمو بگیرم:+ اون شیشه رو بده بالا! _اگ ندم؟! +میگم بده بالا دختر بگو چشم عصبیم نکن! _اما من دلم میخواد پایین باشه اونجوری خفه میشم! ک بی توجه ب حرفش خم شدم روش و شیشه رو دادم بالا! _عه! چیکار میکنی؟ و دوباره داد پایین! سری شیشه رو دادم بالا و قفل کردم شیشه شو که دیگ ن تونه بیاره پایین! تا اونجا ساکت بود و حرفی بینمون رد و بدل نشد که یه پاساژ خیلی بزرگ پیدا کردیم و ماشین و بردم تو پارکینگ و بعد پارک کردنش جفتمون پیاده شدیم و رفتیم تو پاساژ!  جلو تر از من راه میرفت و رو مخم بود! خودشم میدونست ازین حرکتش بدم میاد اما بازم تکرار میکرد! از قصد ک حرصم و بیشتر دراره مانتوشو از کنار زد عقب که برجستگی سینه هاش معلوم شدن! برق از کلم پرید و سری رفتم سمتش و مانتوشو کاملا بستم! +چیکار میکنی؟ ون تو پاساژ؟  بخدا دیوونم کنی... _چیکار میکنی؟ دیونه شی چیکار میکنی؟؟ ساکت شدم و با پرویی دوباره راه افتاد! رفتم کنارش و چسبیده بهش شرو کردم ب راه رفتن! تا رسیدیم دم یه مغازه! وایسادم و محکم دستشو گرفتم ک وایسه! +این!  _چی؟ کدوم؟ +میگم این! خیلیم قشنگه زود باش برو امتحانش کن! _اما من ازین خوشم نمیاد! +هر چی میگم دنبال ی جوابیا! بگو چشم!بعدم هولش دادم تو مغازه و با غر زدن راه افتاد داخل! رفتیم تو و با اشاره ب لباسی ک مد نظرم بود فروشنده لباس و داد دست مارال و اونم با تنبلی رف سمت اتاق پرو! چن دیقس رفته اون تو ینی دارع چیکار میکنه؟ با خودم گفتم شاید زیپش گیر کردع ! هر چی بود از کنجکاوی داشتم میمردم! خودم و الکی با این حرفا گول میزدم!  رفتم دم پرو و در و باز کردم که 3 متر پرید! _حواست کجاس؟ اینجا اتاق پروه ها! ادبت کجاس؟ لباسشو بالا گرفته بود تا اندام خصوصیش معلوم نشه! با نیشخند بهش نزدیک شدم و گفتم: شوهرتما! از من خجالت میکشی؟؟ ک احساس کردم الانه ک آب شه بره تو زمین! قلقش فقد دست خودم بود میدونستم کی خامش کنم!... با چشای گرد شده نگام کرد ک خیره ب لباسی ک تو دستش بود گفتم: چیو ازم پنهون میکنی؟ اونارو؟؟؟ بهد با یه چشمک کیوت رفتم عقب و در و بستم! میدونستم الان تو اون اتاق غش کرده! اما بروز نمیدادم!  خلاصه لباسشو پوشید و منم تایید کردم و براش خریدمش و با کلی غیض و غر از مغازه رفتیم بیرون!! ک صدام در اومد: چیه خوب؟ خیلیم بهت میومد! اون بازم جلوتر راه میرفت و با حرفام ی غش غره میرفت! خودمو رسوندم بهش و دوباره شالش و درس کردم ک با پرویی نگام کرد و گفتم:چیه؟ سر پایین ببینم! بعد سرشو انداخت پایین و با هم راه افتادیم سمت مغازه های دیگه! 

#مارال

اوففف این امیر خیلی رو اعصابم بود! خدا میدونه دلم میخواست بخورمش انقد کرد خوشتیپ و جذاب تو مغازه بهم چشمک زد! اما جلوی خودم و گرفتم! ارع! باید یکم مغرور بازی دربیارم اصن دختره و غرورش!... بین راهم هی بهم گیر میداد ک جلوتر از من راه نرو! پوووففففف چ گیری افتادیم! کل مغازه هارو گشتیم که تصمیم گرفتیم برگردیم. برگشتنی یادم افتاد لباس زیر! وای خوب شد یادم افتاد! بعد رو به امیر گفتم: تو برو تو ماشین من اینجا یکم کار دارم! _چ کاری؟ +واااا باید ب تو همه چیو توضیح بدم؟؟؟ _بله باید توضیح بدی! +نخیر بایدی در کار نیست! _چرا هست! وای خدا بی توجه ب حرفش راهمو کج کاراریردم کاراریردم از پشت اومد کمرم و گرف و جوری چسبیدم بهش که کمرم درد گرف! خیلی بد دستمو کشید! گرمای کمرشو ب وضوح حس میکردم!.... ک چنگی ب کمرم زد و سست شدم! بعد اروم دم گوشم گف:_نشنیدم؟؟؟ هر چی میگم میگی چشم!ک آب دهنمو قورت دادم و سری تکون دادم و گفتم:آخه. ...امیر....نمیشه...ک....بیای!!!! _مگ کجا میخوای بری؟ وای امیرم گیر داده ها! _با توام! حتما میزارم با این سر و وضعت تنها جایی بری! +بابا میخوام برم شورت بگیرم! خیالت راحت شد؟؟!!! چشاش درشت شدن و بعد ی لبخند کج زد که میمردم برا اون خندیدنش! و گف:راه بیوفت! گفتم حالا چی میخواد بگه! تعجب میکردم امیر انقد باهام راحته! که رفتیم تو مغازه و امیر گف:این لباس خواب و هم پرو کن! از رنگش خوشم میاد! با پرویی گفتم:متاسفانه من ازش خوشم نمیاد🙄 _همین ک گفتم! ادامه هم نده! اول این و پرو کن بعد شورت و اینا میخوای بگیر! پوفی کشیدم و ی نگا ب صاحب مغازه کردم ک رو امیر قفل بود!!! این چرا اینجوری امیر و نگا میکنه؟؟ بخدا دیت میکنم اون چشاشو از تو کاسه در میارم! ی دختر 20 ساله بود نظر میرسید با موهای شرابی ناخونای بلند و آرایش غلیظ! عه حالم بهم خورد! دختره با عشوه و ناز لباشو غنچه کرد سینه هاشو داد جلو و گف: نشناختی؟ امیر؟؟؟ ک امیر کپ شده بود و خیلی جدی گف: از کجا باید بشناسم؟! _عه...اونشب تو مهمونی! خیلی مست کرده بودی! یادت نیس؟! باهام رقصیدی! ک چشام اتیشیشد و امیر سری متوجه نگاه من شد و گف: ن من یادم نمیاد اشتباه گرفتی! دختره هم با قیافه لباس و داد پرو کنم و دوباره کنجکاویش گل کنمنجکاویشرد و در اتاق پرو و باز کرد! وای خداااا که یه نگا از سر تا پا بهم کرد و چشاشو ریز کرد و خیلی کیوت گف:همین خوبه! لامصب چه برقی میزنه تو تنت! تا خواستم اعتراض کنم انگشتشو رو لبم گذاشت و رف ک حصاب کنه! بعد اون چن تا شورت و اینا هم انتخاب کردم و اون دختره هم با غیض رفتار میکرد! حالم داشت بهم میخورد! که دست امیر و کشیدم و زودتر از اون مغازه رفتم بیرون! ک امیر گف:اروم تر بابا دستم درد گرف! با حرص گفتم:اون دختره کی بود؟ تو کیی باهاش رقصیدی؟  _بابا من اصن روحمم خبر دار نبود! چرت و پرت میگف! یکم دلم اروم شد با حرفش ک رفتیم خریدار   گذاشتیم صندوق عقب و سمت خونه راه افتادیم! 

#دریا

اوففف!چقد طول کشید! کاملا ی روز بود منتظر نشسته بودم! این پا اون پا میکردم که سر و کلش پیدا شد! این چ وضعیه؟؟ از بازوش خون میومد سر وضعیه صورتشم کاملا خونی بود!! وای خدایا چیشده ینی؟؟ که بیحال جلو روم وایساد و تا خواست حرفی بزنه افتاد تو بغلم! با ترس نشوندمش تو ماشین خودمم نشستم و ماشین و با بنزینی ک تا اینجا آورده بود پر کردم و راه افتادم سمت یه هتل! ترافیک زیاد بود و خون زیادی ازش رفته بود!...استرس داشتم اما نمیدونستم این پسر همونیه که بخاطرش تا کلانتری رفتم و بخاطرش اروم و قرار نداشتم الان! اما جوابی برای سوال مغزم پیدا نمیکردم و تصمیم گرفتم بیخیالش بشم!... سری خودم و رسوندم ی هتل و با گرفتن یه اتاق از ماشین پیادش کردم و انداختمش رو کولم! همه بهمون چپ چپ نگا میکردن اما مهم نبود برام!... با سختی تا اتاق بردمش و درازش کردم رو تخت! کفشاشو در آوردم و انداختم کنار تخت! دستم ب شلوارش نمیرف... هیام بهم اجازه نداد! و بیخیالش شدم.... از تلفن زنگ زدم که یه سوپ بیارن اتاقمون و دو دیقه نشده سوپ و آوردن!  با یه تشکر کوتاه سوپ و گذاشتم رو میز کنار تخت و چن تا بهش زدم! +رهام! رهااااام!  با تو ام! بیدار نمیشد! اروم دستمو گذاشتم رو بازوش و فشار دادم ک حس کرد و پاشد! با صدای گرفتش گف:من کجام؟؟ +هتل! ب خودش ک اومد سری نشست رو تخت و با چشمای گرد شدهنگام کرد! +چیه خوب؟ چیکار میکردم؟؟ تا رسیدی بهم از هوش رفتی منم مغزم همینو کشش میداد! یکم ک اروم تر شد پانسمانی ک روی بازوش کرده بودم و عوض کردم و بازوش دما ی دستمال تمیز لک خون روی صورتش پاک کردم ک اروم آخ میگف اما تحمل میکرد!... سوپ و گرفتم سمتش و قاشق و تو دستم گرفتم و یکم ازش برداشتم و با قاشق گرفتم سمتش! یکم داغ بود اروم فوتش کردم که روش و کرد اونور و گف نمیخورم! بخور دیگ! برات خوبه! _ن نمیخورم!  +با همین داغی میریزمش رو صورتتا!بخور دیگ! مظلومانه نگام کرد ک گفتم؛بخوووووور! اونم با بی میلی ی قاشق بزور خورد!  یکم ک بهش دادم دیگ واقعا نمیتونست منم اصرار نکردم و گذاشتمش کنار! خواست یکم حرکت کنه که گوشیش زنگ خورد! سری از رو میز برش داشتم تا بهش بدم دیدم رو صفحه امیر و نشون میدع. .......

___________

تقدیمتون😍😘

نظرات؟ ؟😂😂😁

حمایت کنین فردا خلاصه پارت 18 و میزارم😉