#پارت 14
#امیر
با چیزی که میدیدم دلم میخواست آب بشم برم تو زمین و دیگ وجود نداشته باشم...دارم درست میبینم؟! خدایا خودت یه کاری کن خواب باشه همش! با صورت در هم رفته و عصبانی خاله مریم مواجه شده بودم! از یه طرف دلم قرص بود ک به کسی چیزی نمیگه اما از یه طرفم گند زدم ب همه چی! که یهو ابرو هاشو برد بالا و یه نشونت میدم خاصی تو نگاهش بود ک راهش کج کرد سمت تالار که سری رفتم جلوشو گرفتم و میخ کوب سر جاش وایساد! _چیه؟ چیه امیر؟ چیو میخوای توضیح بدی؟ چی میتونی توضیح بدی؟ لب زدم: خاله من..._هیچی نگو امیر! هیچی! این کار چ معنی داشت؟ تو حالیت هس چیکار داری میکنی؟ اون دختره کیه؟ دوس دخترته؟ ار ما پنهون کردی؟ امیر با توام! وای خدا دستامو دور سرم گرفتم ک چشم به دختره افتاد بدجوری خجالت کشیده بود...سرش پایین بود و لپاش به طرز فجیعی قرمز شده بود! ک با صدای خاله ب خودم اومدم..._نمیگی ن؟ باشه پس میرم از دوس دخترت میپرسم! و راهشو سمت دختره گرف! وای نه! سری دوییدم سمتش که قانش کنم چیزی به اون نگه اما واینمیساد که یکی زد ب شونه ی دختره و اون با چشای گریون صورتشو گرف بالا تو چشای خاله زل زد! خاله اعتراضی پرسید: به به! چ دختر قشنگی! نمیدونم چجوری دل امیر مت رو بردی ...از حرفش تعجب کردم چون داش مزخرف میگف +خاله اینجوری ک فک میکنی..._من از تو سوال پرسیدم امیر؟ من به تو گفتم حرف بزنی؟ کلافه سرمو گرفتم پایین و لب زدم:نع! دوباره برگشت سمت دختره! _چرا اومدی اینجا؟ اصن ببینم اسمت چیه؟ دختره هم هیچی نمیگف... ک خاله کلافه شد_خوب یکیتون زبون باز کنه حرف بزنه مردم از دیونگی! اینجا چ خبره امیر؟ داری چیکار میکنی؟ چرا از ما پنهون کردی؟ +خاله بخدا برات توضیح میدم اما... _اما؟؟؟!!! +اما الان وقت مناسبی نیس داستانش مفصله! _ن دیگ! داری از حقیقت در میری! حالا ک رفتم ب همه گفتم میفهمی دوباره تند تند پشت سرش راه افتادم ک جلوشو بگیرم... +خاله بخدا اینجوری ک تو فک میکنی نیس...بخدا برات توضیح میدم...ک با صدای دختره هممون میخ کوب شدیم سر جامون! _مریم خانم! من هیچ نسبتی با امیر ندارم! بخدا دارم راس میگم...با این حرفش بغضش شکست و نشست رو زانوهاش و اروم گریه کرد! با عجله رفتم سمتش و کنارش زانو زدم و در گوشش گفتم: میبینی با من چیکار میکنی تو؟ زودتر از اینجا برو تا مایه بدبختی و دردسر من نشدی!... اما اون بازم گریه میکرد...وای خدا چ گیری افتادم...خوشبختانه خاله یکم دلش ب رحم اومده بود و اروم شده بود! اروم گف: امیر این دختره چی میگه؟ اگ با تو نسبتی ندارع پس تو چرا...چشامو بستم واقعا خودمم نفهمیدم اون لحظه چم شد! کنترلمو از دست دادم...رو ب خاله گفتم: توروخدا ب کسی چیزی نگو توروخدا! خاله...اگ هنوزم امیر برات مهمه. ..! خوب؟ _من کی از تو ب کسی چیزی گفتم؟ الانم از دستت عصبی و ناراحت فک نکن همه چی تموم شدع! میرم تو ک عادی جلوه بدم! تو هم این دختره رو یجوری ردش کن بره بعد بیا تو! جوری ک هیچ اتفاقی نیو فتاده. ..یه چشم نثارش کردم ک رف تو و من و اون دختره تنها شدیم...دستشو گرفتم و بلندش کردم لباساش خیس شده بود! ولی اصن اهمیت نمیداد حتی به شالی ک از سرش افتاده بود و موهای ژولیده پولیدش جلوه میداد! با ظاهری گرفته خیره چشمام شد و بعد چشاشو بست و اروم لب زد: میدونی....شیفته چشمای عسلیتم... ی چش غره رفتم و خواستم برم تو ک دستمو گرف:_نرو لطفا!... +دستمو ول کن از اینجا برو! _با...با من ازدواج کن...خواهش میکنم....امیر...شنیدی؟ با من ازدواج کن....ازت خواهش میکنم. ..تو نیاز منی...من بهت احتیاج دارم...!!!
#مارال
دوباره خواست با بی توجهی بره که رفتم وسط خیابون وایسادم دستامو باز کردم کنند یه ماشین بهم بزنه ک یهو با صدای بوق شدید یه کامیون امیر ترسید و سری اومد جلو منو تو بغلش گرف و کشوندم کنار! جفتمون نفس نفس میزدیم...من تو بغلش اون تو بغلم...تکون نمیخوردم و هر ثانیه بیشتر خودمو مچاله میکردم تو بغلش تا گرماشو بیشتر تو ریه هام نگه دارم. .. ک ب خودش اومد و کشید کنار! دوباره تو چشای هم قفل شدیم ک چشاشو بست و چن باری از گفتن حرفش فرار کرد و هی سرشو مینداخت پایین شایدم روش نمیشد بگه حرفشو! بی صبرانه منتظر بودم حرف بزنه! ک یهو گف: تو تا بریزه خواستت نرسی ول کن نیستی! صیغه! ک با چشای گرد شده نگاش کردم...+ص....صیغه؟؟!! ینی چی؟! ته دلم میدونستم منظورش چیه اما دلم میخواست خودمو بزنم بریزه اون راه! عهههه مارال خفه شو دهنتم ببند! ببین امیر چی میگ! _ارع صیغه! همین امشب ک رفتم خونع زنگ میزنم یه وقت برا همین فردا صب اول وقت میگیرم میریم اونجا صیغه محرمیت مونو میخونن! حالا راحت شدی؟ دیگ دس از سرم بر میداری؟ گنگ نگاهش میکردم! ینی من باید صیغه مردی میشدم ک با جون و دل میخوامش؟ حتی عقدم نمیکردیم...عه مارال این چ حرفیه! همین ک با امیر تو ی خونه ای و کنارته همیشه خودش ی دنیاس! هم خوشهال بودم هم...میترسیدم...دلیل ترسمو نمیفهمیدم! تو گنگی بودم که با یه چش غره رف تو سالن و نفهمیدم چجوری برگشتم خونه! باید ب فکر فردا باشم! اره...ولی نگف کجا باید بیام...خوب حتما اس میده دیگ چرا انقد خنگ شدم؟ با صدای نگران دریا روبرو شدم ک قفل شده بود. _مارال معلوم هس کجایی؟ ها؟ یه چیزی بگو دو روزه رفتی جواب تلفنم ک نمیدی آخه کجا میری تو؟ +رفتم پیش امیر...دریا...باورت میشه از نزدیک حسش کردم...لمسش کردم....حتی...حتی بوسیدمش...با این کلمه آخر لبخند پهنی رو لبام جا خشک کرد! انقد خسته بودم کرد نمیدونستم دارم با کردی حرف میزنم با گیجی رفتم سمت اتاقم و همش این کلمه رو تکرار کردم...+حتی بوسیدمش...بوسیدمش....بوسیدمش...ک یهو افتادم رو تخت و پلکام افتادن رو هم! دریا با گریه کنار تختم نشست:_مارال😢 این چ دنیاییه برا خودت ساختی دختر جان؟ آخه چرا آدم نمیشی؟! بخدا نگرانتم. ..مارال نمیخوای چیزی بگی...مارال! حتی نمیتونستم جوابشو بدم! متوجه سنگینی پلکام شد و برق و خاموش کرد و اروم در اتاق و بست!
#رهام
واقعا باید این و ب یاشار میگفتم! باید بدونه من و امیر تو وضعیت خوبی نیستیم فعلا! حتما بهمون حق میده مطمعنم! خواستم ی پیام دیگ بدونه بدونه شدم ک امیر اومد رو صفحه! این وضعیت شب؟ساعت 2 بود. جواب دادم: الو سلام دادش حالت خوبه؟ چ خبرا؟ مهمونی خوش گذشت؟ با تیکه و کنایه گف چه مهمونی عالی بدونههشدمود واقعا! منظورش و گرفتم +چیزی شدع امیر؟ _معلومه چیزی شدع! +خوب؟! _ببین رهام...از این حرفی کنایه بهت میزنم ممکنه جا بخوری اما این تنها راهی بود ک برام مونده بود! خواهشا درک کن چی میگم! +امیر نصفه جونم کردی! حرف بزن! +من فردا میرم محضر...ک 3 متر از جام پریدم! +ها؟؟!!! اشتباه شنیدم دیگ؟ ارع؟ _رهااااام. .. +آمیز چی میگی درس حرف بزن برا چی میری محضر عاشق شدی؟ _میرم ب اجبار ک صیغه محرمیت مونو بخونن! +صیغههههه؟ ؟! امیر خودتی؟ توروخدا چت شده؟ کیو میخوای صیغه کنی؟ _همون دختره! مارال! +اونوقت چرا؟ _مجبورم کرد رهام...خالم همه چیو فهمید! برا اینکه دهنشو ببندم مجبور شدم اینو بهش بگم! همین الانم یه وقت گرفتم برا فردا صب اول وقت! +امیر چیکار کردی تو؟ با اون دختر....با خودت...حالا حتما باید صیغه اش میکردی؟ _رهام من نمیتونم عقدش کنم چون بعدش باید باهاش عروسی کنم. .اما این ی چیز موقته! ب همه هم میگیم عقد کردیم همین! +نمیدونم چی بگم..._هیچی نگو فقد بشین تماشا کن! و تلفن و قط کرد! امیر؟ امیر؟؟؟؟!! ای بابا! از فکر امیر اصن نتونستم تا صب پلک رو هم بزارم! میترسیدم آینده این پسر چی قراره بشه! یا اون دختر! یا من بدبخت!
(صبح روز بعد )
#امیر
با زدن یه عطر ساده اتاق و ترک کردم و رفتم سمت در ک علی جدی پرسید: کجا؟ +هر جا میرم باید به تو بگم؟ _گفتم کجا؟ بی توجه به سوالش در و باز کردم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم و رفتم سمت محضر! همش استرس داشتم بین راه! از حرفی کارم زده بودم پشیمون بودم! نسبت ب خودم شکاک سده بودم...طولی ن کشید ک رسیدم محضر و همزمان ی تاکسی پشت سر من توقف کرد ک مارال پیاده شد! با هم رسیدیم! عجیبه...لبخند بهم میزد بی توجه بودم. ..اونم کم کم لبخندش کمرنگ شد...اومد کنارم و چسبیده بهم راه میرفت...اوفففف همش رو مخم بود! ک اروم انگشتاشو کنار انگشتای دستم گذاشتو سعی داشت دستمو بگیره اما من همراهیش نمیکردم! همه حرفا زده شد و حالا برگه هایی ک جلو دستم بود باید امضا میکردم...دلم میخواست همشون و پاره کنم.. مایه بدبختی من شده بود چن تا برگه! واقعا مسخرس! و حالا خودکاری کنم توی دستم بود و داشتم امضا میزدم... مارالم امضا کرد و با ی تشکر ساده اومدیم بیرون! تو دل مارال عروسی بود اما من...بدبختیم تاره شرو شده بود...
#علی
چی؟ دارم درست میبینم؟ این امیره؟ با این دختره؟ محضر؟ نکنه عقدش کنم درده و ب ما نگفته؟ خدایا کورم کن ای کاش همش ی خواب باشه! ک خاله انگ زد سری ج دادم : خاله ادرسو درست اومدم! امیر محضر الان! باورم نمیشه! _علی من از دیشب میدونستم از دستم دلخور نشو ک بهتون نگفتم! امیر عاشق شده! +چیییی؟؟ امیر؟؟؟ بخدا امیر اصن اهلش نیس! ن عاشقی ن احساس! باورم نمیشه دارم خواب میبینم؟ _تو چیزی ب پدر مادرت نگو خودش امروز همه چیو میگ اصن شاید با اون دختر بیاد خونه و یهو بخواد بگه! سری تکون دادم ک دختره متوجه من شد و به امیر ی چیزی گف و ب من اشاره کرد و امیر گنگ بهم خیره شد....
____________
تقدیمتون😘
نظر یادتون نرع امیدوارم دوس داشته باشین عشقای من!😍😘😘