خلاصه پارت ۶۱
#امیر
بی صبرانه منتظر بهوش اومدنش بودم! تو اتاقی که صدای نفس کشیدنم بزور شنیده میشد و من دستامو به کمکی تختش تکیه داده بودم و با چشمای قرمز از اشک منتظر باز شدن چشمایی بودم که مطمعن بودم دنیام و نشونم میداد!....
#رهام
امیر اروم باش عزیزم اروم باش! ببین...ببین...یکی باید خودم و کنترل میکرد! اخه چزا اینجوری میکنه زندگی با ما خدایا چرا نگا نمیکنی این پسرو ! امیر ام....امیررر! داداش داداش درست میشه بخدا حل میشه اینم این ک چیزی نیس ارامشتو حفظ کن پسر!
#مارال
در اتاق بسته بود و صدای حرف زدناشون و بعد صدای داد و فریاد اون پسر به گوشم میخورد تا اینکه با عصبانیت رفتم سمت در و بازش کردم و .......
__________
بنظرتون چ خبره؟!
دوس دارم کامنتا حدسایی باشه که واقعی بشنا خخخخ
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 21:11 توسط بهار
|