#دریا:

اصن معنی کارای مارال نمیفهمیدم!  رسما داشت خودشو دوباره مینداخت تو چاه! اونم ب خاطر کی؟ ب خاطر کسی ک حتی زحمت ب خودش نمیده نگاش کنه! داره بدتر خودشو زندگیشو نابود میکنه...پس من...من چیکارم؟ ! سر افکارم داد میزدم و دنبال جوابشون میگشتم اما جواب همه ی سوالام به این جمله ختم میشد: داره خودشو نابود میکنه...نابود میکنه....نابود میکنه...دستامو گذاشتم دور سرم و محکم فشار دادم تا این جمله تو مغزم تکرار نشه اما بدتر شد: داره خودشو نابود میکنه...نابود میکنه...داره خودشو نابود میکنه...نابود....نابود...سعی کردم راه برم ک صداش کمتر تو مغزم تکرار شه. اما پس تو چیکارشی؟  تو ناسلامتی خواهرشی ها! همونی ک وقتی کوچیک بود از ترس تاریکی خودشو زیر پتوی تو قایم میکرد تا نترسه و تا صب دلداریش میدادی! همونی ک وقتی گشنش بود غدا تو باهاش تقسیم میکردی...تو واقعا همون دختری؟! الان باید جلوشو بگیری...خدا میدونه چقد تا الان غرورشو جلو این همه آدم له شده نکنه امیر سرش داد زده یا کتکش زده؟! نکنه...نکنه....نکنه...نکنه هایی ک باعث میشد مغزم ب پاهام دستور رفتن و بده! اما بهش قول دادم نیام دنبالش...خب دریا تو هر قولی بدی باید پاش وایسی؟!تصمیم گرفتم تا عصر منتظرش بمونم اگه زنگ نزد میرم دنبالش...اما آخه چجوری؟! ن آدرسی دارم ن ردی ازش...خدا لعنتت کنه دریا ک اجازه دادی بره اوففف...خیلی نگرانش بودم...سوئیچو از رو عسلی برداشتم و رفتم سمت ماشین و روشنش کردم و راه افتادم....همینجوری الاف تو شهر میچرخیدم! نمیدونستم مقصدم کجاست. ..شایدم همه ی این نمیدونستمایی ک تو ذهنم بود ختم میشد ب ی نفر:مارال! آخ مارال...آخه من الان تو رو چجوری پیدات کنم؟!! یکم ک ارومتر شدم تصمیم گرفتم خودمو با چیزای دیگ سرگرم کنم...اصن صب کن ببینم...من با چی سرگرم میشم؟؟!!خب معلومه! کتاب...ارع خودشه! فقد باید برم باغ کتاب و چن تا کتاب و رمان خوب بگیرم! ارع...جهت فرمونمو عوض کردم و دور زدم سمت باغ کتاب...هم ترافیک شدید بود هم هوا سرد...حتما تا الان یخ زده...بخدا اگه سرما نخورد...! با ترافیکی ک بدتر اعصابم و خورد میکرد و مارالی ک هر لحظه یادش میوفتادم نفهمیدم چجوری رسیدم باغ کتاب.ماشینو با کلی سختی ک جاپارک براش گیر آوردم پارک کردم و رفتم داخل... ی اقایی ک نشان از فروشنده بودنشبود سلام کرد منم با لبخند سری تکون دادم ک معنی جواب سلامشو میداد! همینجوری رفتم سمت قفسه کتابا و یکی یکی نگا میکردم کلی قفسه داشت با کلی کتاب متنوع! یکی از یکی بهتر! هول شده بودم کدومارو بردارم.  چشمم ب یکیشون افتاد ک توجهمو جلب کرد ی رمان بود ب اسم کوری! ابرویی بردم بالا و یه باید کتاب جالبی باشه ای نثارش کردم....همینجوری ک محو نوشته های داخل کتاب سده بودم نفهمیدم چیشد ک یهو قفسه کتابا با هجوم ب شدت سنگینی افتاد روم!!!...کل کتابا افتاد رو سرم ب شدت بازوم درد میکرد... کتابا خیلی سنگین بود حجمشون! با سختی کتابارو از خودم دور کردم و ب کسی ک داشت با عجله میومد سمتم خیره شدم!  دهنم اندازه یه غار باز شده بود!!!!😨 این...این.... رهام:وای توروخدا ببخ....ک اونم حرفشو با دیدن من قط کرد! اونم شک شده بود... ای خدا! این پسره از قصد اینکارو میکنه با واقعا خیلی بیشعوره!  چشامو بستم و با نفرتی ک هر لحظه ازش بیشتر و بیشتر داشتم گفتم:تو این قفسه رو انداختی رو من؟! _بخدا عمدی نبود ببخشید توروخدا!  +ک ببخشم اره؟! من ک میدونم تو از قصد اینکارو میکنی تا حرص منو در بیاری باشه!خودت خواستی! و بلند شدم کتابارو گرفتم دستم و یکی یکی پرت میکردم تو صورتش...دستاشو رو صورتش ب عنوان حفاظ نگه داشته بود و لب میزد:بخدا عمدی نبود چرا باور نمیکنی...بابا این دیوونه رو از دست من نجات بدین! +عه؟! با چ رویی انکارم میکنه! صب کن عایهادیان! کجاشو دیدی! چن تا کتاب سنگین و برداشتم ک یهو مردم اومدن سمت مون ک مارو از هم جدا کنن اما من بازم کتاب سمتش پرت میکردم..._بابا چ دیوونه ای هستی تو! میگم از قصد نکردم لحظه ب لحظه صداش میرفت بالاتر ک دادزد:اصن ارع...اره. ..از قصد این کارو کردم! دلم خنک شد اخیششش...+خفه شو پسره ی گستاخ تا اون روی من بالا نیومده!  بگو غلط کردم نا ببخشمت!  پوزخندی زد و گف:من سرمو دار بزنن از تو یکی عذر خواهی نمیکنم مگ مغز خر خورده باشم ک اینکارو بکنم...+پس خودت خواستی   دوباره رفتم سمتش و موهاشو محکم تو دستام گرفتم و میکشیدم...خیلی قیافش خنده دار شده بود...زیر دستم همش داد میزد...مردمم نمیتونستن حریفم بشن! وسط کارم بلند بلند میخندیدم و میگفتم:ها ها! حالا مثه خوک شدی! دیگ کسی تحویلت نمیگیره!  اخیش دلم خنک شدددد اخییشششش! !! چن دیقه ای بود ک اونجوری بودم ک مردم موفق شدن جدامون کنن از هم.جفتمون نفس نفس میزدیم رهام ک افتضاح شده بود...موهاش ژولیده پولیده کل بدنشم درد میکرد وای خدا نمیتونم جلوی خندم و نگه دارم خیلی خنده دار شده...😂😂 ک با اخم نگاهم کرد و با شتاب بلند و رف سمت در ! ک فروشنده مانعش شد و ازش پرسید کجا؟! عصبی جواب داد:من از ابن دختره ی لات و بی سر و پا شکایت دارم ولم کنین میخوام برم...عصبی بلند شدم:کی لاته؟ ! کی بی سر و پاعه؟ ! _فک کردی با این حرفات میترسم؟! نخیرم. ..جنابعالی لات و بی سر و پایی...+اونوقت تو چی؟! _من چی؟! کارم شده برم از ی آدم وحشی شکایت کنم... +پس وحشی منم... دوباره رفتم سمتش و یقه لباسشو گرفتم و محکم چسبوندمش ب دیوار: ببین پسره ی بیشعور...من ی دختر ساکت و مظلوم نیستم ک هر کسی هر چی بخواد بهم بگه...وسیله اسباب بازی تو ام نیستم ک ب هر سازت برقصم!  درسته اونشب گریه هامو دیدی اما درونم گرگ تر از این حرفاس...سرمو بردم نزدیکتر :فهمیدی آقا پسر؟!؟...نفساش میخورد تو صورتم و ی جوری میشدم...تند تند نفس نفس میزد و بدنش بالا پایین میشد...سری ازش جدا شدمو تا خواستم برم دستمو کشید و محکم برم گردوند سمت خودش:_ایندفه تو گوش کن...من تا از ی وحشی مثه تو شکایت نکنم دس بردار نیستم. .. سوالی نگاهش کردم:مثه اینکه گوشت سنگینه آقا رهام! یا هنو منو نشناختی باشه الان میشناسی...رفتم نزدیکتر و یکی محکم خوابوندم در گوشش...ک چشاشو بست _یادم نبود این یکیو بگم! این سیلی ام ب لیست وحشی بودنت اضافه میشه...فروشنده اومد سمتم و گف شما چ دشمنی ای باهم دارین؟ بابا ول کنین! تموم شد رف...خانوم من از طرف این عاقا عذر میخوام چرا انقد شلوغش میکنین؟! روبهش گفتم:این عاقا خودش زبون ندارع عذر خواهی کنه؟! یا لاله؟! خندیدم و گفتم شایدم لال بوده و نمیدونستیم.!!!... _دیگه داری کفرم و شدید تر میکنی! و گوشیشو از تو جیبش درآورد و زنگ زد ب پلیس...فروشنده جلوشو گرف و گف:عه؟! چیکار میکنی؟! میخوای زنگ بزنی بیان ی دختر و ببرن؟! بابا مگ نمیگی یتیمه ؟!... گناه داره بخدا. ..نکن..._مگ وحشی بازیاشو نمیبینی؟! فروشنده :بابا این الان جوگیر شده ساعتو ببین 11 نصف شبه! گناه داره! کسیو هم نداره! مثه اینکه یکم نرم شده بود!! بعد اومد سمتم و با همون نفرتی ک الان یکم کمتر شده بود گف:برو زنگ ن میزنم ب پلیس! اما اگه دوباره سر راهم سبز بشی و وحشی بازی دربیاری خودم دودستی میدمت دیت پلیس! چش غره رفتم و گفتم:کی به کی میگه؟! قشنگ معلومه...و راهمو کج کردم و رفتم بیرون! نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت ماشین...چ روز گندی بود...از اولش مزخرف 😑😐 سوار ماشین شدم...وای مارال! الان کجاست ینی. ..وای اصن حواسم نبود برگشتم سمت رهام و ی کثافت نثارش کردم و با بیقرار مارال و گرفتم....!

#مارال:

دستام ب شدت یخ زده بودن!... نایی برام نمونده بود از عصر تا الان حدود 5 یا 6 ساعته اینجا منتظرش بودم ک بیاد بیرون و برم سمتش...اوف...امیر توروخدا بیا بیرون کارت دارم!... تو فکر بودم و مدام حواسم ب درخونشون بود ک یوقت بیاد بیرون ک گوشیم زنگ خورد! دریا... متاسفم الان نمیتونم...رد تماس دادم و منتظرش وایسادم هوا خیلی سرد بود! همونجوری ک تو دستام ها میکردم تا گرم بشه صدای در ب گوشم خورد و خودکار برگشتم سمت در! خودش بود...وای...امیر....سرش تو گوشیش بود و فک کنم میخواست ب یکی زنگ بزنه! تیپش و نگا...سه پیراهن تنگ مشکی با یه سوئیشرت آبی کمرنگ و شلوار مشکی! کفشاشم مشکی بود! ساده اما خاص...آخه چرا انقد جذابی تو پسر...از دستت چیکار کنم کجا برم؟؟!! مشکل آینه نمیتونم ازت دل بکنم وگرن تا الان رفته بودم...! فاصلمون 7 یا 8متر بود اما چون من پشت ی دیوار قایم شده بودم اون منو نمبدید! آخ. ..بوی عطر تنش...دیوونم میکرد. ..از 10 متریم بوش میومد...عطری ک حالا با بوی بارون قاطی شده بود! بارون نم نم و خیلی اروم میبارید...نمیدونم امروز چرا انقد هوا سرد بود و بارون میبارید! لبخندی زدم و جرات پیدا کردم ک نفهمیدم چیشد و پاهام بطور خودکار قدماشونو با شتاب سمت امیر برمیداشتن....!

________________

اینم پارت 8 تقدیم نگاهتون 🙂

نظر فراموش نشود بهار عاشقتووونه  😘