مقدمه رمان
این لحظه درکنارتو بودن را دوست دارم....همه را در دفترچه مغزم یادداشت میکنم و ب خاطر میسپارم حتی آن دنیا....
بلاخره روزی به تو ثابت میکنم که چقدر عاشقت هستم و عاشقانه تورا دوست میدارم....اما تو حس نکردی!...
روزی که تمام خاطره هایم را مرومیکنم و یاد تو میافتم اشک هایم سرازیر میشود و تو بی توجه ب عشق من و من بی توجه به بی توجهی تو به خودم بزور رسانی میشوم.....!
$ مارال و امیر$
#رمان عاشقانه کوری به قلم بهار
+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۹ ساعت 17:55 توسط بهار
|